اوضاع بهتر شده..همیشه اوضاع بهتر می شده اما مساله این جا است که مشکلات بعدی هم بزرگتر می شه.
ما طبق معمول شروع کردیم با این جناب لیدر جدید به کار .........هنوز یک دونه sequence diagram هم نکشیدم.... یعنی هنوز اصلا حالشو پیدا نکردم...من کارمو دوست دارم....نه شغلم...کارم.... عاشق کامپیوتر و نرم افزارم.....ولی این جا هرچی تلاش کنی و زحمت بکشی آخرش بی فایده است.....ذات من با بیکاری وسستی بیگانه است...اما ..... حالا....درست این وسط که این لیدر جدید اومده و طرح داره ادامه پیدا می کنه....
احتیاج به رهایی دارم.....دوست دارم همه چیز را رها کنم..... خودم هم رها بشم....فعلا دست به هیچ کدام از سیستم ها نزدم..... بهتره چند روز همین طور استراحت کنم....
هنوز فرصت نکردم برم دانشگاه .....برنامه درسی را هنوز نگرفتم....حس یک بار رفتن به اون جا را ندارم... چه برسد به این که هفته ای چند روز بخواهم بروم....
خوشحالم.....هنوز قابلیت اینو دارم که کارهای بی سر و ته بکنم و به چیزهای کوچیک بخندم.... هنوز هم می توانم...یک اطلاعیه را از دیوار بکنم....تا می تونم بلند بخندم..... و وقتی شاکی هستم بازهم بخندم....
زندگی به اعتقاد من پر از بهانه های کوچک برای خندیدن است.....فقط باید اون ها را پیدا کنیم....
پست داره طولانی میشه ....بقیه اش بعدا...