تيرماه فراموش نشدني

توی نوشته های این چند آخرم انتظار موج می زنه....برای خودم هم وقتی الان دقت کردم جالب بود....ماه تیر داره کم کم تمام می شه.... اونروز که حرف مادر سپید را درباره تیر می خواندم باورم نمی شد... اما الان ...خوش حالم که ماه تیر داره تمام می شه.....باورم نمی شه...این یک ماه به اندازه یک سال ماجراهای متنوع داشت...اون شوک اولیه....بعد هم نوشی .... حوادث لندن.... و ..... حتی مسافرت های پشت سر هم خودم....

نگفتم این جناب لیدر خوب فهمیده باید چی کار کنه..... هنوز هیچی نشده کلی نمودار فعالیت یا همون اكتيويتي دياگرام خودمون را ريخته جلوي من كه رسم كن.....حرفي نيست....

من بيقرارم.... بيقرار و منتظر و مدام سعي مي كنم به خودم ثابت كنم كه نه بيقرارم و نه منتظر....

منتظرم

میان این همه کار و دلسردی....دلتنگی از همه آزار دهنده تر است....ساعت ها بد جوری کش می یاد... توی این روزهای داغ و طولانی ...شاید بهترین بهانه برای اعتراض به تابستان و روزهای طولانی اش همین کش اومدن ساعت ها باشه...کلی حرف نگفته برات دارم....می دانم فرصت گفتن خیلی از اون ها را پیدا نمی کنم...بی خیال....فعلا دارم روزها را می شمارم.....گو این که هرچه بیشتر می شمارم ...به آخر خط نزدیک تر می شوم...

این لیدر جدید هم به من یک ابراز لطف حسابی !! نمود و گفت بله شما نسبتا قویتر و علاقه مندتر از بیه هستید...نا گفته پیدا است که کلی حال کردم....ولی خوب مشخصا منظورش این بود که از من حسابی می تونه کار بکشه....هنوز حال و حوصله این دیاگرام های لعنتی RUP را ندارم....

روی هم رفته از دلسردی و دل تنگی و هراس از فردا و فشار کار که بگذریم ...من خوبم....

چند تا مطلب

اوضاع بهتر شده..همیشه اوضاع بهتر می شده اما مساله این جا است که مشکلات بعدی هم بزرگتر می شه.

 ما طبق معمول شروع کردیم با این جناب لیدر جدید به کار .........هنوز یک دونه sequence diagram هم نکشیدم.... یعنی هنوز اصلا حالشو پیدا نکردم...من کارمو دوست دارم....نه شغلم...کارم.... عاشق کامپیوتر و نرم افزارم.....ولی این جا هرچی تلاش کنی و زحمت بکشی آخرش بی فایده است.....ذات من با بیکاری وسستی بیگانه است...اما ..... حالا....درست این وسط که این لیدر جدید اومده و طرح داره ادامه پیدا می کنه....

احتیاج به رهایی دارم.....دوست دارم همه چیز را رها کنم..... خودم هم رها بشم....فعلا دست به هیچ کدام از سیستم ها نزدم..... بهتره چند روز همین طور استراحت کنم....

هنوز فرصت نکردم برم دانشگاه .....برنامه درسی را هنوز نگرفتم....حس یک بار رفتن به اون جا را ندارم... چه برسد به این که هفته ای چند روز بخواهم بروم....

خوشحالم.....هنوز قابلیت اینو دارم که کارهای بی سر و ته بکنم و به چیزهای کوچیک بخندم.... هنوز هم می توانم...یک اطلاعیه را از دیوار بکنم....تا می تونم بلند بخندم..... و وقتی شاکی هستم بازهم بخندم....

زندگی به اعتقاد من پر از بهانه های کوچک برای خندیدن است.....فقط باید اون ها را پیدا کنیم....

پست داره طولانی میشه ....بقیه اش بعدا...

جوجه ها برگشتند....

نوشی جونم همین الان خوندم.... تبریک هزار تا.....خیلی خوشحالم ....خیلی.....خیلی....بچه ها را حسابی فشار بده تا جیغ شون در بیاد.............

از اون مرد هم اگر بیش از این انتظار داشته باشی غلط است....نگران نباش هیچ وصله ای به تو نمی چسبد....گلم مواظب خودت باش.....

سنگ صبور

عروسك سخن گو !

يا تو حرف بزن يا من مي تركم.....

 

 

انتظار

تصمیم بر آن شد تا زیر آب این لیدر را هم بزنیم..... از حالا دلم می سوزه.....راستش به نظر من که آدم خوبی است و چیز های زیادی هم بلده....

تف به این شرکت خراب شده..... با این امکانات کوفتیش.....

هوا خیلی گرمه...می دونم..... آب توی لوله ها داره به جوش می یاد... می دونم....خیلی سخته ....می دونم......نمی دونم زیر تیغ آفتاب ...هنوز هم به من فکر می کنی.....اصلا..... یک چیزی دائم توی دلم پر می زنه....هوا خیلی گرمه.....دل هوای صدات رو داره.... باز هم تحمل می کنم....صبر می کنم.... منتظر می شوم.... خداوندا... اگر تقدیر من انتظاره نذار این انتظار به سربیاد.... می خوام این انتظار تا همیشه ادامه داشته باشد.....

به من نیرویی عطا کن تا بدانم تفاوت آنچه را می توانم تغییر دهم و آنچه را نمی توانم....

در جمع من و این بغض بیقرار جای تو خالی

یک جورایی فعالیتم مختل شده .... هر چند دقیقه یک با کلیک میکنم روی وبلاگ نوشی ببینم خبری هست یا نه.... بی فایده ...بی خبر....چطور ممکنه حرف نوشی را باور نکنند؟ ..حرف مادری را که از دوری بچه ها و صد البته بی خبری داره زار می زنه.....می گویند..بی خبری خوش خبری است.... اما من می گم ....بی خبری...مردن را زندگی کردن است....

خدایا من جوجه ها را دوست دارم ...من نوشی را دوست دارم...من...من.....سرجیو را د..و..ست دارم... با عشق از سرجیو می خواهم ناشا و آلوشا را برگرداند.....بچه ها نترسین حتما مامان را دوباره می بینید....

من لوگو را نتونستم این جا بذارم.... لطفا یک نفر منو راهنمایی کنه که چطور اون کنار عکس  بذارم...

با وجود این اتفاق هنوز نه توانسته ام از دل تنگی هام بنویسم.... نه از دوریت... نه از تنهایی.... نه از بدبختی.....من خوشبختم چون مادر نیستم.....

سعی می کنم نوشته ها را به روال عادی برگردانم.... اگر این بغض امانم دهد......

 

همه منتظر جوجه ها هستیم

مگه به این کار نمی گن آدم ربایی؟ حالا اگه مامان جوجه ها همچین کاری کرده بود که از زیر سنگ هم شده پیداش می کردن و .... یاد فیلم واکنش پنجم افتادم.... نوشی رفته دادگاه تا الان هم برنگشته و گرنه حتما تو وبلاگش یک چیزی می نوشت.... من چه ساده ام....توی این چند سالی که وبلاگ نوشی را می خواندم همیشه امید داشتم سرجیو با نوشی به توافق برسند....زهی خیال باطل..... خیلی نامردی می خواد که آدم دوتا بچه معصوم را از مادرشون این طور جدا کنه.. لا اقل دلت برای اون دو تا کوچولو که تا حالا از مادرشون جدا  نشدند می سوخت.. به ضربه روحیش فکر کردی؟... آخه .... تف.... تو واقعا لیاقت هیچ زنی را نداری ... حقت همون بود که نوشی هم ازت جدا بشه..... بابا  دو...سه... سال صبر می کردی شکرخدا قانون را مردها برای مردها نوشتن.... خیلی بیرحمی....بچه ها را زود به نوشی برسون...

نوشی جون عزیز دلم... دلم روشنه.... شاید همین کار اون باعث بشه بچه ها همیشه پیشت بمونند...دلم روشنه.....

تو را به خدا هرکی این جا را می خونه و کاری برای نوشی و جوجه ها از دستش بر می یاد....حتی  یک راهنمایی کوچیک لطفا دریغ نکنه.... تشکر

نوشی عزیز

این چند روزه که این جا نبودم کلی اتفاق افتاده... از ماموریت تا تور یکروزه تا لیدر جدید پروژه تا ماجراهای لندن و البته جوجه های نوشی ... نوشی عزیزم تو تنها نیستی... بچه ها حتما برمیگردند... حتی شاید الان که من می نویسم اون ها برگشته باشند...ما را بی خبر نذار....

ماموریت هم در این گرمای طاقت فرسا برای خودش داستانی داشت.... اما همه چیز به خوبی و خوشی به خیر گذشت و کاری چند ماه پیش قرار بود انجام بشه بالاخره انجام شد.... خودش معضلی بود...

لیدر جدید هم که به سلامتی معرفی شدند و دوباره بدبختی های ما شروع می شه... خدا کنه این به درد بخور باشه و فقط حرف نزنه...

این ماجراهای لندن که واقعا ضد حال بزرگی بود.... برای خودش ضربه ای بود....بیچاره مردمی که توی مترو مانده بودند.... چه حالی داشتند اون موقع.... من نمی دانم این مردم بی گناه چرا باید بهای بازی بزرگان را بپردازند....

ماجرای تور را حتما توی یک پست جدید می نوسیم.... تنگه واشی جای بی نظیری است....

معجزه عشق

خوب...کلی مطلب نوشته بودم که همه پاک شد....خیلی بهترم....خوبم....از دیشب دوباره کتاب می خوانم.... دوباره تمرین عاشقی می کنم....تمرین عاشقی کار سختی است....اینکه بخواهی همه را دوست داشته باشی.....خداییش برای من که خیلی سخت است.... نوعی تزکیه می خواهد....اما عشق معجزه می کند.....خیلی خوبم.... حالم خیلی بهتره .....

دیروز این موقع بی دلیل گریه می کردم.... اما  امروز دوتا از گره های کور برنامه نویسی ام باز شد....یکی از پروژه ها هم که ازش نا امید بودم روی روال افتاد.....

فردا دارم می رم به یک ماموریت کاری .... از صبح اونقدر یکسره نشستم و برنامه نوشتم که کتف راستم تقریبا از کار افتاده....ولی به زحمتش می ارزه....

نمی دانم مطلب زیاد نوشته بودم.... الان سعی کردم همه را خلاصه کنم...

من از عشق الهی می خواهم که دشواری ها را به کامل ترین شیوه از سر راه بردارد....من سعادت همه را آرزو می کنم.....

کجا ایستاده ایم...

امروز دلم می خواست حسابی این جا مطلب بذارم ولی با کمال تاسف همین اول صبحی این یوزر ها زنگ زدند و توی سیستمی که دیروز تحویل داده بودم بازهم تغییرات می خوان....

خوب .... دوباره این سوال برای من پیش اومد که من کجا ایستاده ام؟ من کجا هستم....توی این چند هفته اخیر تازه یکمی اوضاع و احوال روحی ام داشت ثبات پیدا می کرد.... اما انگار تقدیر این است که این ترس همیشه با ما باشد.... ترس از فردایی نا مطمئن....همیشه توی اضطراب و وحشت به سر بردن خیلی بده.... روی آینده نمی تونی حساب کنی.... هر روز صبح یک قانون تازه.....یک تصمیم شتابزده.... بابا دست از سر ما بردار...... دیگه تموم شد.... این چند روز آخر را بی خیال شو..... ولی انگار می شه... تف..... همتون سر و ته یک کرباسین.....تف.....من روی یک کوه سنگ ریزه هستم... نه می توانم باشم... نه بروم...نه برگردم.... این سنگ ریزه ها به زودی منو می بلعد....

دلم می خواست بیشتر بنویسم اما خیلی کار دارم....حسابی هم مودم افتاده.... با هیچ کس هم نمی تونم درد و دل کنم.....

فقط می خوام بخوابم....

من خوبم...هفته هاست که استراحت نکردم....به شدت به خواب احتیاج دارم.....بدترین قسمت ماجرای امروز من اینه که باید بعد از این جا یک شیفت دیگر هم کار کنم....خیلی خوابم می یاد..........

آخر هفته که به تفریح و گردش بگذره خستگی های روز شنبه را در پی داره.....

از اینکه برنامه جمعه عمو پورنگ زنده نبود کلی کفری شدم.....

تا الان دو تا از پروژه ها را دادیم.....یکی دیگه هم به جاهای خوبی رسیده و از اشکالات حل نشدنی خبری نیست....

 

سیستم های قدیمی

آخر هفته است...پس از یک آرامش نسبی دوباره باران سیستم ها است که روی سرم داره می ریزه...ما به طور متناوب روی سیستم ها کار می کنیم.... اما همه یوزر ها باهم تو یک روز تصمیم می گیرند از اون برنامه ها استفاده کنند.... اون وقت است که خدا باید رحم کنه....همه در یک روز دچار مشکل می شوند....ما هی باید از این طرف به اون طرف بدویم.....

یک برنامه قدیمی...مربوط ۵-۶ ماه پیش است که هنوز کلی کار داره..... نمی دانم چرا نمی دانم باید چه کارش کنم!!!

شنیدم با یک لیدر جدید دارند به تفاهم می رسند.... بی چاره.... منتظریم بیاید و ارزیابی اش کنیم!!

فردا پنج شنبه است.... دلم می خواهد تو آرامش آخر هفته غرق بشم.... اما نمی شه...باید جایی بروم... اصلا هم دلم نمیخواد..... چرا زندگی ما پر از باید ها است؟؟؟؟

تحمل

برای هزارمین بار پیش خودم زمزمه می کنم ...نه.... باور نمی کنم....به این بدی ها هم نیست....این جور ها هم نیست.....روز ها چقدر سریع می گذرند.... بازی روزگار رو ببین .... حتی فکرش راهم نمی کردم....نه.....این طور نیست....خوبه...خوب میشه....سعی می کنم نشان ندهم....اما...خیلی نگرانم...

خداوندا به من صبری عطا کن تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم تحمل کنم

این روزها یک پروژه تازه گرفتم....یک کار خارج از شرکت.....هیچ چیز به اندازه کار جانبی منو خوشحال نمی کنه....

بالاخره بعد از گذشت چند ماه از قبولی کارهام داره به جریان می افتد....خوبه.... خیلی خوبه....

من نمی فهمم این که بیان و زیر آب یک نفر را الکی بزنن چه فایده ای داره ....آخه یکی نیست بگه .... تو که دروغت در کمتر از یک ساعت گندش در میاد....دیگه این چه مرضی است!!

امروز روز من بود....پر اتفاق تازه.....

 

کابوس

تمام دو سه روز گذشته برام مثل یک کابوس بود حقیقتی که انتظارش را داشتم .... اما اونو باور نداشتم....بعدش هم که دو تا حادثه ... این روز ها خیلی وقت ها مجبور به بحث های ناخوشایندی می شم... گاهی وقتها پیش خودم فکر میکنم نهایتا چه اتفاقی قراره بیفته.... دلم می خواست چشم ها را می بستم و به هیچ چیز دیگری جز خودم....ف...ک...ر نمی کردم....اما محاله.... خیلی سرگشته شدم.... چاره ای جز انتظار ندارم.... مشکلات من....ما.... فراتر از دلخوشی های احمقانه اجتماعی است....من به آینده ا..م..ی..د.. دارم...نه اینکه بگم قراره چیزی بهتربشه....نه....اما مطمئن هستم به این بدی ها هم که می گویند نخواهد بود....یادم باشه ۳ ماه دیگه برای این پست یک پی نوشت بگذارم... اگر بودم....این بحران را همه باهم باید پشت سر بگذاریم.... همه باهم....

شمال

و رفتم...

نمک آبرود...مه...چالوس....دریا....آب ....ابر....مه...تاب بازی.....تله کابین.....بیشه ....جنگل....مه... سرما... آش بی مزه.....سبزی...دریا.....دریا...دریا.....من.....شب....راه....ناز نکن ..... من تورو می خواهم....بیا تو.....

 

صدای سکوت

تمام روز پنجشنبه این آهنگ توی گوشم زنگ می زد...روزهای روشن خداحافظ.....فرقی ندارد نتیجه چی باشد.... اما من بازهم ایستاده ام...مثل سنگ ..... چشم ها بسته....هر اتفاقی که رخ دهد.....من ایستاده ام و ت...حر....یم به عقیده من ...ت...ر...حیم.... نبود .....حرفی بود برای گفتن....پای حرفمان ایستاده و روزی همه صدای سکوت ما را خواهند شنید.....

تلنبار

امروز یک هو باران رحمت بود که روی سرمن ریختند....من اکثر اوقات این حس را دارم که خودم را چشم می زنم...من غرق این آرامشم....!!! خلاصه بگویم کل پروژه های قدیمی و جدید و سفارشی و غیر سفارشی امروز یاد ما افتادند...من هم که استاد فن دو در....خداییش کاری کردم که همه احساس کردند بدجوری به ما بدهکارند!!! اما این موضوع کلی انرژی ازم گرفت....شکر خدا دو تا پروژه ها آماده تحویل است .... اما یکی از اونها.....خودم هم باید بشینم یک دور دوره کنم ببینم اصلا جریان چی بوده است...خدا به داد ما برسد....الان هم روی میزم پر کیس کامپیوتر و نامه است و جا برای مانور ندارم!! حتما یادتان باشه مثل من کارها را روی هم انباشته نکنین و ناگهان برین سراغش و بخواهید در عرض دو روز کار دو ماه را انجان بدید...اصلا کار خوبی نیست....

من هنوز هم ایستاده ام و هستم.....حتی اگر شهر پر از وحشت باشد.... به هر قیمتی....من برای نه! گفتن دلیل دارم....

یک مسافرت کوتاه تفریحی در پیش دارم....این یکی دو روزه ....قول میدم این جا درباره اش بنویسم....یک تجربه جدید است....البته برای من....

چشم انداز هفته آینده نشان می دهد که هفته سختی را در پیش رو داریم....باید حداقل دوتا از این سه پروژه را تحویل بدهیم....یک ماموریت هم پیش رو داریم.... بازهم روزهای پرکار تابستان شروع شده....

راستی امروز اول تیرماه بود....اول تابستان ..... روزی که پر از روشنایی است....از فردا دوباره روزها کوتاه میشه.....