یک جورایی فعالیتم مختل شده .... هر چند دقیقه یک با کلیک میکنم روی وبلاگ نوشی ببینم خبری هست یا نه.... بی فایده ...بی خبر....چطور ممکنه حرف نوشی را باور نکنند؟ ..حرف مادری را که از دوری بچه ها و صد البته بی خبری داره زار می زنه.....می گویند..بی خبری خوش خبری است.... اما من می گم ....بی خبری...مردن را زندگی کردن است....

خدایا من جوجه ها را دوست دارم ...من نوشی را دوست دارم...من...من.....سرجیو را د..و..ست دارم... با عشق از سرجیو می خواهم ناشا و آلوشا را برگرداند.....بچه ها نترسین حتما مامان را دوباره می بینید....

من لوگو را نتونستم این جا بذارم.... لطفا یک نفر منو راهنمایی کنه که چطور اون کنار عکس  بذارم...

با وجود این اتفاق هنوز نه توانسته ام از دل تنگی هام بنویسم.... نه از دوریت... نه از تنهایی.... نه از بدبختی.....من خوشبختم چون مادر نیستم.....

سعی می کنم نوشته ها را به روال عادی برگردانم.... اگر این بغض امانم دهد......