تحمل
برای هزارمین بار پیش خودم زمزمه می کنم ...نه.... باور نمی کنم....به این بدی ها هم نیست....این جور ها هم نیست.....روز ها چقدر سریع می گذرند.... بازی روزگار رو ببین .... حتی فکرش راهم نمی کردم....نه.....این طور نیست....خوبه...خوب میشه....سعی می کنم نشان ندهم....اما...خیلی نگرانم...
خداوندا به من صبری عطا کن تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم تحمل کنم
این روزها یک پروژه تازه گرفتم....یک کار خارج از شرکت.....هیچ چیز به اندازه کار جانبی منو خوشحال نمی کنه....
بالاخره بعد از گذشت چند ماه از قبولی کارهام داره به جریان می افتد....خوبه.... خیلی خوبه....
من نمی فهمم این که بیان و زیر آب یک نفر را الکی بزنن چه فایده ای داره ....آخه یکی نیست بگه .... تو که دروغت در کمتر از یک ساعت گندش در میاد....دیگه این چه مرضی است!!
امروز روز من بود....پر اتفاق تازه.....
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ تیر ۱۳۸۴ ساعت 14:36 توسط كورال
|