همه جورش رو دیده بودیم الا....

الان بعد از سالها عادت کردم که به اشکالات کامپیوتری بقیه جواب بدم.. یا وقتی به یه مهمانی می رم تمام وقتم صرف این بشه که کامپیوتر میزبان رو راست و ریست کنم... اگر هم وقت نشد کامپیوتره رو بگیرم زیر بغل و ببرم خونه تا درست کنم و برگردونم..(دقت کنید خودم بگیرم زیر بغلم نه میزبان!!)  دیگه جواب دادن به سوالات تلفنی و همراهی ملت برای خریدن کامپیوتر و لپ تاپ و حتی موس!! بماند.... خلاصه الان دیگه ذهن من (و همکاران من) آماده است که تو شرایط مختلف به سوالات عجیب و غریب جواب بده...

 اما............. توی مطب دکتر:

دکتر: خانم شغل شما چیه؟

من: مهندس نرم افزار

دکتر: ا... کامپیوتر خوندی!!! خانم این کامپیوتر ما بالا نمی یاد... می شه یه نگاه بکنی ببینی چشه؟

منو میگی... مونده بودم چی بگم...

به این ترتیب کامپیوتر ایشان که یه من خاک رویش گرفته بود  بعد از کلی سر و کله زدن بالا اومد...

پ.ن: نمی دونم مشاغل دیگه هم از این دردسرها دارن یا نه...

 

اینترنت

اینترنت در پیت داشتن بهتره یا اصلا اینترنت نداشتن؟

تعطیلم... اساسی

یکم حالم خوب نبوده... اگر فکر می کنید ممکنه ناراحت بشید نخونیدش.. (اصلا نمیدونم چی هست..فقط می دونم موقع نوشتن حال خوبی نداشتم)

از خیابون ولی عصر رد می شم... رد که نه... وسط خیابون رو گرفتم و دارم به سمت بالا می رم.... با خودم فکر می کنم هیچ ترسی ندارم  اگر یکی از این ماشین ها از روم رد بشه.... پشتش فکر می کنم ...بی چاره راننده... از پله ها بالا می رم ... دارم خفه می شم... فکرم به کار می افته... بازم دپرشن..فواصلش خیلی کوتاه شده ... دفعه قبل که می خواستم خودم رو بندازم پایین کی بود؟.. تازگی بود انگار... دنبال دلیل می گردم....از این همه دلیلی که پیدا می کنم.عصبانی می شم... خودم رو کنترل می کنم...الان افسرده ای ...نکنه به خودت آسیب بزنی... پاک قاتی کردم.. بغض دارم... چرا این چرت و پرت ها رو دارم می نویسم اصلا؟ اها... برای این که خالی بشم... یادم رفته بود... می نویسم که فراموش کنم... وای ... دارم له می شم....گریه نمی کنم.. دلیلی هم برای گریه کردن نیست... به ماشین که می رسم ... یه لحظه فکر می کنم دیگه نمی تونم...نفس بالا نمیاد.. سابقه نداشت بعد از ورزش این طور به هم بریزم..دستام می لرزه.. تو تاریکی یه نوار رو تو ضبط می چپونم... این طوری نمی شه رانندگی کرد...از جونم سیر شدم اما.. استارت می زنم... ناصر عبدالهی می خواند: گریه کردم ... گریه کردم.... *کاش من هم گریه می کردم... سر تقاطع یه اتوبوس از سمت چپ داره می یاد... تو بارون و تاریکی یه آن به سرم می زنه خودم رو بندازم زیرش...فکر می کنم..نه..بذار ماشینم لااقل سالم بمونه.. به خودم می گم ببین! دپرشن نیست به عواقب کارت فکرمی کنی.. ادا در نیار...پام رو روی پدال فشار میدم... گاز... ترمز... ماشن به سکته می افته خوشم میاد... حالم بده... به خودم می گم لعنتی قاتی کردی..... به خودت بیا.. بی فایده است...دیگه نمی تونم ادامه بدم...

 

پ.ن.۱: خوب.. سالم رسیدم خونه..فعلا حالم خوبه ..لااقل فکرم سرجاشه.. اما بدجوری قاتی ام.. از این می ترسم که یه موقع دچار این حال بشم و اون بخش منطقی مغزم هم به سلامتی تعطیل باشه و خداحافظ

 

پ.ن.۲:فرداش یه اس ام اس به دستم رسید که می گفت فکر کن ببین اگر همه چیزهایی رو که الان داری ازت می گرفتن و دوباره بهت پس می دادن چقدر خوشحال می شدی...

 

پرنده

وای بر پرنده ای که وقتی آزاد شد، بفهمه پرهاش رو چیدن...

سوال: پرهاش بازهم در میاد که بتونه پرواز کنه؟

پ.ن.۱:پینگ خیلی چیز خوبی است.

پ.ن.۲:طوطی رو برده دارآباد آزاد کرده... از  آزاد کردنش هم فیلم برداری کرده... طوطی پرواز نمی کرد.. گفتم چرا؟ گفت چون پرهاش رو چیدن.... حالام رفته مرغ عشق خریده... این کوچولو درست بشو نیست که نیست..

ولنتاین

در روز عشق برای همه کسانی که دوستشان دارم آرزو می کنم که تا همیشه عاشق باشند...

پیمانکار

به پیمانکاری که به جای نمونه کار، shortcut برنامه ای رو که باهاش کار می کنه رو ، روی سی دی تحویل می ده... چیزی هم می شه گفت؟

پ.ن.۱: وقتی تذکر دادیم.. گفتن که منظور ما این بوده که با این ورژن از این برنامه کار می کنیم...

پ.ن.۲: به جای shortcut معادل فارسی یادم نیومد بنویسم...

خواب

اینکه هنوز هم بعد از این همه سال خواب ناظم مدرسه رو می بینم که در زمان حال !!! اومده به آرایش صورت و لاک ناخنم گیر میده .. عجیبه؟

پ.ن: هم سن و سال های من می دونن که در دورانی که من مدرسه می رفتم ما جرات کفش و جوراب رنگی پوشیدن هم نداشتیم..چه برسد به حرف زدن از آرایش و لاک...

سرطان

مدتی بود که بوی سیگارش توی راهروها نمی پیچید...شنیده بودم کسالت داره... بعد از دو سه هفته که اومد..  حالش رو پرسیدیم بی مقدمه گفت: سرطانه... تمام اندام های گوارشی رو هم درگیر کرده...

این تقدیر ما است...کار روی پروژه ای که بوی مرگ میده....

پ.ن: فعلا تحویل سیستم تا اطلاع ثانوی عقب افتاده...

تحویل سیستم

خیلی ..خیلی.. سرم شلوغه... وقت سر خاروندن هم ندارم... خدا کنه تا شنبه همه چیز به خیر بگذره...

دختردایی

توی این دوماهی که ایران بود ۲-۳ مرتبه بیشتر نتونستیم همدیگر رو ببینیم.... اما از دیشب که زنگ زد بگه داره برمیگرده، انگار یه گوشه دلم خالی شده...

پ.ن: قالپاق(نمی دونم درست نوشتمش یا نه) ماشین صبح کشف شد... شاید اگر دیروز حواسم بود و اون اطراف رو می گشتم چرخ رو هم پیدا می کردم... هی... بی خیال.

خاطره خوب

۱- از همه دوستانی که لطف کردن و تولدم رو تبریک گفتن تشکر می کنم.. سعی کردم تک به تک به همه سر بزنم ، اما اگر کسی رو جا انداختم ..از همین جا ازش تشکر می کنم...

۲- همه چیز دیشب فوق العاده بود... از دیدن دوست های قدیمی همیشه شارژ می شم...

۳- چه احساسی پیدا می کنین وقتی صبح روز تولدتون بیاین پایین و ببینین چرخ ماشین تون رو دزدیدن.. نمی دونم .. زندگی بعضی وقت ها شوخی های خنده داری با آدم می کنه... اینم از هدیه تولد امسال ما...

یک سال قدیمی تر می شوم...

نیمه شب امشب ۲۹ ساله می شوم...

جمع بندی

"یادت باشه این آرامش رو ارزون بدست نیاوردی،آسون از دستش نده"

می دونم که اگر عمری باشه سال بعد می یام و این جا رو می خونم.. یه نکاتی هست که دوست دارم بنویسم که بدونم امسال برام چطور گذشت...

سال پیش این موقع همه چیز تاریک بود.. یه جایی ایستاده بودم که هر آن انتظار داشتم زمینم بزنه... دوست داشتم بلند بشم ..اما امیدی نداشتم... خودم هم باورم نمی شد که از اون بحران های پی در پی بتونم به سلامت رد بشم... خوب... نوشتن این جا خیلی کمکم کرد... اما اعتقاد داشتم باری است باید به تنهایی به دوش بکشم... تو همین سن بود که به نوعی به طور کامل تنها شدم و درس خوندن رو کنار گذاشتم... اما در عوض به یک ثبات رسیدم... به یک تعادل... سال پیش این موقع تنها شدن برام مصیبت بود... اما الان که اون اتفاق افتاده ... می بینم ترسش از خودش بدتر بوده... سال پیش زبانی که قرار بود باهاش پروژه جدید رو بنویسیم برام مثل هیولا !! بود...حالا تبدیل به غول شده.... بعد از سالها طور دیگر زندگی کردن رو دوباره تجربه کردم... کارهایی که دلم می خواست رو انجام دادم... دوستانی که خیلی وقت بود به طور منظم نمی دیدمشون رو بیشتر دیدم... کتاب خوندم.... و خوب... احساس رهایی کردم... تو این یک سال خیلی جلو رفتم... خودم رو پیدا کردم... باورم شد که می شه به تنهایی هم پیش رفت... اگر بنا بر ماندنم باشد .. این یکسال باید الگویی برای همه سال های باقی مانده باشد...

جمع و جور

اگر یه روزی روزگاری خواستین به مادرتون کمک کنید بدونید هرچیزی رو کجا می گذارید... مادر بی چاره من به مدت یک هفته است که داره دنبال کتابی که من جمع کردم می گرده و پیدا هم نمی کنه...هر بار هم از من سراغ میگیره می گم نمی دونم مامان هرجایی ممکنه باشه... واقعا هم هر جایی می تونم گذاشته باشمش.

اینه که همیشه به من میگه تو به من کمک نکنی من راحت ترم...

فون بوک

"دوستانی ماندگارند که ازاین دفترچه تلفن به دفترچه تلفن بعدی شماره شون حذف نشه."

شماره تلفن های گوشی موبایلم رو داشتم مرتب می کردم... تعداد شماره ها خیلی زیاد شده بود... دقیق که شدم دیدم نگه داشتن خیلی از این شماره ها دیگه بیفایده است... قدمت بعضی از این شماره ها حتی به ۶-۷ سال می رسید.... کسانی که لااقل ۳-۴ سالی می شد که هیچ خبری ازشون نداشتم... و حالا دیگه تمایلی هم به خبردار بودن ندارم... کسانی که تا حالا چند مرتبه خونشون رو عوض کردند.... کسانی که مدت ها پیش از این مملکت رفتند ومن هنوز شماره خونه و کار و موبایلشون رو نگه داشتم... کسانیکه دیگه تو این دنیا نیستند و من احتمالا فکر می کردم اگر شماره تلفنشون رو حذف نکنم یه روز دوباره زنده می شوند!!! و خیلی شماره های بلااستفاده دیگه که فکر می کردم یه روزی به درد می خوره... یه لحظه تصمیم گرفتم و اجرا کردم ... در طول فرآیند حذف شماره ها چه خاطراتی که زنده نشد... چقدر ته دلم هی خالی شد... چقدر به خودم گفتم آفرین خوب پیش می ری... طوری حذف می کردم که انگار تکه های گذشته مربوط به اون آدمها هم داره با شماره هاشون حذف می شه... حذف کردم و حذف کردم... کارم که تموم شد... اومدم یه بررسی کلی بکنم... نمی دونین از این که دیدم بک آپ همه اون شماره های حذف شده روی سیم کارتم هست چقدر خوشحال شدم...

تعزیه

روزهای اول محرم هر سال با بچه های دیگه جمع می شدیم و می رفتیم تعزیه... اون موقع نمی دونستم شاهد یه مراسم هنری-مذهبی هستم که داره نفس های آخر رو می کشه و بعدها ازش فقط اسمی می مونه... (فکر  کنم امسال که دیگه به کل جمع کرده باشن این جور برنامه هارو... )همون روزها هم یادمه به تعزیه عباس که می رسید،دیگه دوست نداشتم ادامه اش رو ببینم...

پ.ن.۱: اون موقع هم شیطون بودم مثلا یه بار شمر با کفش ورزشی سفید اومده بود، منم بچه فضول!! گفتم: ا... مگه اون موقع ها هم آدیداس بوده؟

پ.ن.۲ :آخرین باری که تعزیه دیدم شاید هشت یا نه سالم بود.. الان فکر کنم همه اون آدمها مرده باشن.

پ.ن.۳: من خودم هرگز توی تهران همچین مراسم هایی رو ندیدم.. در ضمن گویا اون آدم هایی که من کشته بودمشون همگی زنده هستند.. اما..باور کنین خیلی پیر بودن...

رستم

اخبار ۲۰:۳۰ تریبون آزاد

سعی می کند خوب صحبت کند و آرامشش رو حفظ کند:......... امام حسین خیلی آدم بزرگی بود.خیلی مرد قوی ای بوده... برای خودش رستمی بوده.....

همین... اینجاست که جون به جونمون کنن نشون می دیم ایرانی هستیم و آریایی...

 

گزارش

بعد از یک هفته کار بی وقفه بالاخره دیشب تموم شد... تمام هفته پیش رو مجبور بودم بدون استراحت فقط کد بزنم.. اگر هم رشته هستین ..هیچ وقت سعی نکنین تو تیم پیاده سازی باشید ، چون بدبخت می شید... برای ما که این طوره یعنی تیم تحلیل برای خودش دوماه -سه ماه هرفاز رو طول می ده .. یک هفته مونده به تحویل مستندات رو می ده دست ما...

دیروز به آستانه تحمل رسیده بودم.. برای منی که همیشه سعی می کنم به اصلاح خودم مردم دار باشم و همه از دستم راضی باشن بگن به به چه دختر گلی !!!  خودش جای تعجب داشت... آخه اون وسط که ما یه باگ رو کشف کرده بودیم و در اوج فلاکت داشتیم نصف فرم ها رو ری دیزاین می کردیم.. یکی از کاربرهای قدیمی زنگ زده بود و تغییرات می خواست... منم ..خوب.. اون روی سگم بالا اومد و ضدحالشو زدم...

تازه بعدش هم دیدم من در عرض ۵ ساعت همه فرم ها رو تموم کردم و جلسه تحلیل هم رفتم و به صحبت های بی سر و ته کاربره هم گوش دادم و در آستانه پکیدن هستم... اون وقت  یکی دیگه ۱ فرم هم انجام نداده... و قاتی کرده و دوست دیگری داره فرم هاش رو میزنه.. در نتیجه یه مشت فرم جدید رو میز من سبز شده!!! 

باور کنین دیشب موقع برگشت چشم هام درست نمی دید... اومدم خونه دیگه هیچی نفهمیدم.. اما خواب می دیدم که باز دارم فرم ها رو طراحی می کنم و هی دکمه رفرش رو می زنم که دوباره اجرا بشن... هفته سختی بود...خدارو شکر آخرش به خیر گذشت....   

فراموشی

آدم ها وقتی میرن.. کم کم نشونه هاشون رو هم با خودشون می برن....کاش یادشون و خاطره هاشون هم رفتنی بود... 

نمی دونم تا کی می خواد این حس ها موندنی باشه... پس این فراموشی که میگن کجاست؟

نشونی

آدم ها وقتی میرن.. نشونه هاشون رو هم با خودشون می برن....

سرعت

من: این راه تازه از راه  همیشگی نزدیکتر است..

پدر: بله اگر یواش تر بری!! نزدیک تر هم میشه.