"یادت باشه این آرامش رو ارزون بدست نیاوردی،آسون از دستش نده"

می دونم که اگر عمری باشه سال بعد می یام و این جا رو می خونم.. یه نکاتی هست که دوست دارم بنویسم که بدونم امسال برام چطور گذشت...

سال پیش این موقع همه چیز تاریک بود.. یه جایی ایستاده بودم که هر آن انتظار داشتم زمینم بزنه... دوست داشتم بلند بشم ..اما امیدی نداشتم... خودم هم باورم نمی شد که از اون بحران های پی در پی بتونم به سلامت رد بشم... خوب... نوشتن این جا خیلی کمکم کرد... اما اعتقاد داشتم باری است باید به تنهایی به دوش بکشم... تو همین سن بود که به نوعی به طور کامل تنها شدم و درس خوندن رو کنار گذاشتم... اما در عوض به یک ثبات رسیدم... به یک تعادل... سال پیش این موقع تنها شدن برام مصیبت بود... اما الان که اون اتفاق افتاده ... می بینم ترسش از خودش بدتر بوده... سال پیش زبانی که قرار بود باهاش پروژه جدید رو بنویسیم برام مثل هیولا !! بود...حالا تبدیل به غول شده.... بعد از سالها طور دیگر زندگی کردن رو دوباره تجربه کردم... کارهایی که دلم می خواست رو انجام دادم... دوستانی که خیلی وقت بود به طور منظم نمی دیدمشون رو بیشتر دیدم... کتاب خوندم.... و خوب... احساس رهایی کردم... تو این یک سال خیلی جلو رفتم... خودم رو پیدا کردم... باورم شد که می شه به تنهایی هم پیش رفت... اگر بنا بر ماندنم باشد .. این یکسال باید الگویی برای همه سال های باقی مانده باشد...