تعطیلم... اساسی
یکم حالم خوب نبوده... اگر فکر می کنید ممکنه ناراحت بشید نخونیدش.. (اصلا نمیدونم چی هست..فقط می دونم موقع نوشتن حال خوبی نداشتم)
از خیابون ولی عصر رد می شم... رد که نه... وسط خیابون رو گرفتم و دارم به سمت بالا می رم.... با خودم فکر می کنم هیچ ترسی ندارم اگر یکی از این ماشین ها از روم رد بشه.... پشتش فکر می کنم ...بی چاره راننده... از پله ها بالا می رم ... دارم خفه می شم... فکرم به کار می افته... بازم دپرشن..فواصلش خیلی کوتاه شده ... دفعه قبل که می خواستم خودم رو بندازم پایین کی بود؟.. تازگی بود انگار... دنبال دلیل می گردم....از این همه دلیلی که پیدا می کنم.عصبانی می شم... خودم رو کنترل می کنم...الان افسرده ای ...نکنه به خودت آسیب بزنی... پاک قاتی کردم.. بغض دارم... چرا این چرت و پرت ها رو دارم می نویسم اصلا؟ اها... برای این که خالی بشم... یادم رفته بود... می نویسم که فراموش کنم... وای ... دارم له می شم....گریه نمی کنم.. دلیلی هم برای گریه کردن نیست... به ماشین که می رسم ... یه لحظه فکر می کنم دیگه نمی تونم...نفس بالا نمیاد.. سابقه نداشت بعد از ورزش این طور به هم بریزم..دستام می لرزه.. تو تاریکی یه نوار رو تو ضبط می چپونم... این طوری نمی شه رانندگی کرد...از جونم سیر شدم اما.. استارت می زنم... ناصر عبدالهی می خواند: گریه کردم ... گریه کردم.... *کاش من هم گریه می کردم... سر تقاطع یه اتوبوس از سمت چپ داره می یاد... تو بارون و تاریکی یه آن به سرم می زنه خودم رو بندازم زیرش...فکر می کنم..نه..بذار ماشینم لااقل سالم بمونه.. به خودم می گم ببین! دپرشن نیست به عواقب کارت فکرمی کنی.. ادا در نیار...پام رو روی پدال فشار میدم... گاز... ترمز... ماشن به سکته می افته خوشم میاد... حالم بده... به خودم می گم لعنتی قاتی کردی..... به خودت بیا.. بی فایده است...دیگه نمی تونم ادامه بدم...
پ.ن.۱: خوب.. سالم رسیدم خونه..فعلا حالم خوبه ..لااقل فکرم سرجاشه.. اما بدجوری قاتی ام.. از این می ترسم که یه موقع دچار این حال بشم و اون بخش منطقی مغزم هم به سلامتی تعطیل باشه و خداحافظ
پ.ن.۲:فرداش یه اس ام اس به دستم رسید که می گفت فکر کن ببین اگر همه چیزهایی رو که الان داری ازت می گرفتن و دوباره بهت پس می دادن چقدر خوشحال می شدی...