من تلاش می کنم تا تحمل کنم....
روزهای غریبی را می گذرانم.... هیچ وقت این همه منتظر نبودم.... شاید شنیدن صدات تنها آرزوی این لحظه من باشه.... هنوز باور نکردم..... یک حسی بهم می گه : خوب تو پا پیش بذار ..... اما نمی تونم این بار دیگه نه......دلم راضی نمی شه..... خودم رو به جریان یک رودخونه سپردم و دارم پیش می رم.... اونقدر وقت برای پروژه ها و کلاس ها می ذارم که دیگه از خستگی نفهمم چطوری می خوابم.... نمی خواهم به بعد فکر کنم.... حد اقل حالا نه..... می بینی که ....به این جا هم یک خط در میون سر میزنم... هیچ وقت تا این اندازه احساس تنهایی نداشتم.... احساس نداشتن کسی که بتونی خودت را اساسی خالی کنی..خیلی احساس کوفتی و تلخی است.....خلاصه این رو نوشتم که بگم بدجوری دلم هوات رو کرده....کاش بودی....از بودن خسته ام.... اما به ادامه دادن عادت دارم.....به این زخمی که خیال خوب شدن نداره....زخمی که روز به روز عمیق تر می شه نمی شه عادت کرد....اون هایی که می تونن گریه کنن چقدر خوشبختند.... کاش لااقل می تونستم های های گریه کنم.....شاید توان تحمل بیشتر می شد...
کاش من تمام می شدم......