من تلاش می کنم تا تحمل کنم....

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

روزهای غریبی را می گذرانم.... هیچ وقت این همه منتظر نبودم.... شاید شنیدن صدات تنها آرزوی این لحظه من باشه.... هنوز باور نکردم..... یک حسی بهم می گه : خوب تو پا پیش بذار ..... اما نمی تونم این بار دیگه نه......دلم راضی نمی شه..... خودم رو به جریان یک رودخونه سپردم و دارم پیش می رم.... اونقدر وقت برای پروژه ها و کلاس ها می ذارم که دیگه از خستگی نفهمم چطوری می خوابم.... نمی خواهم به بعد فکر کنم.... حد اقل حالا نه..... می بینی که ....به این جا هم یک خط در میون سر میزنم... هیچ وقت تا این اندازه احساس تنهایی نداشتم.... احساس نداشتن کسی که بتونی خودت را اساسی خالی کنی..خیلی احساس کوفتی و تلخی است.....خلاصه این رو نوشتم که بگم بدجوری دلم هوات رو کرده....کاش بودی....از بودن خسته ام.... اما به ادامه دادن عادت دارم.....به این زخمی که خیال خوب شدن نداره....زخمی که روز به روز عمیق تر می شه نمی شه عادت کرد....اون هایی که می تونن گریه کنن چقدر خوشبختند.... کاش لااقل می تونستم های های گریه کنم.....شاید توان تحمل بیشتر می شد...

کاش من تمام می شدم......

من دوباره هستم چون هنوزهم تحمل می کنم....

سلام

من خوبم.... خیلی بیش از حد سرم شلوغ شده... خیلی دلم می خواست خیلی مطلب بنویسم... برای همتون....برای نگین...ایرسا.... ریحانه.....وهمه......این روزها ....روزهای داغ تابستان ۸۴ روزهایی که بیشتر از هر تابستان دیگه کار دارم.... روزهایی که بیش از همیشه دارم چیز یاد می گیرم..... روزهایی که....بماند......روزهایی که فراموش کردنشان سخت است و ای کاش این روزهای کوفتی مردادی را برای همیشه از یاد می بردم.....هزار و یک کاش .......باید ردیف کنم...تازه الان برزخ است..خدا به داد روزی برسد که افسوس این روزها را داشته باشم....... درنهایت بازهم می گویم.....

کاش من تمام می شدم...

خاطره

روزهای گرم....روزهای سرد ....شب های سرد.....جایی را سراغ ندارم. که بی تو رفته باشم....که باتو نرفته باشم....توی هر خیابان...بزرگراه.....کوچه.....پس کوچه که قدم می زنم.....تو را می بینم....ردی از یک خاطره دور و گاهی نزدیک.... دیروز داشتم فکر می کردم که این دو هفته مثل یک قرن گذشت.... خاطره ها چقدر ازم دور شدند....اصلا این دو هفته گذشت؟.....

کاش من تمام می شدم.....

 

بلاگ رولینگ

خوب بلاگ رولینگ را هم که فیلتر کردند.....من به یک سری دوستان نمی تونم سر بزنم چون آدرس ندارم...

فعلا سرم خیلی شلوغ است ....

من تحمل می کنم.... پس هستم...

دوست داشتن

کاش....

کاش قدر موهبت دوست داشته شدن را می دانستیم....

حسابی گرفتارم...

گاهی فکر می کنم خدا چقدر به من نزدیک است.... توی این موقعیت بحرانی اونقدر کار سرم ریخته که فرصت سر خاراندن هم ندارم.... چه برسه به اینکه بنشینم.... فکر کنم.....

نمی دانم.... فعلا که حسابی درگیر هستم....در مورد فلسفه وجودی و ارزش و لیاقت  خودم هم نه می خوام بحث کنم نه فکر کنم.... اما روزی.... جایی.... باید این اتفاق می افتاد....

من خوب هستم همه چیز خوبه.... زندگی رنگ دیگری پیدا کرده....اما....حیف.......

راستی علت دیر اپ کردنم هم همین گرفتاری ها است ... بعضی روز ها فول تایم روی پروژه کار می کنم.... یک پروژه جدید گرفته بودم که دیروز به سلامتی تحویل دادیم رفت....

می خواهم خوب باشم....

مثل یک آدمی شدم که یک چاقو تا دسته تو سینه اش فرو رفته.....دردی حس نمی کنم....نفس می کشم.....زنده گی می کنم....اما کافی است که یک تلنگر ...یک اشاره کوچیک به چاقوهه بشه....انوقت.. عجب دردی.........برای خودم یک سوال پیش اومده....چرا این درد....یک درد فیزیکی است؟ .... همه تلاشم را می کنم عادی باشم...خنده هام...لبخندها....شادیها....همه سرجای خودشه.....چه تحملی دارم من.....صبوری میکنم.....صبوری می کنم...بغض می کنم اما تحمل می کنم....فکر نمی کنم...هنوز برای تحمل و تفکر زود است... هنوز برای .... زود است....

درونم فریاد می زند ..... خدایا به من تحمل ده...خدایا صبرم ده.....تکلیف غرورم چه می شود......

مادر

از روز اول همه تلاشت را کردی که من خوشبخت باشم.... شاد باشم.... بهترین باشم....همه تلاشم را کردم تا شاد باشم که شاد باشی.... همه تلاشم را کردم که بهترین باشم که مغرور باشی.... زندگی برای من با تو در کنار تو معنا دارد....در بدترین روزها پشتم به محبت تو گرم بود..... تو روزهای دلتنگی به آغوش تو پناه می آورم.....فکر کردن به تو.... امید به این که بالاخره یک جوری مشکلات منو حل می کنی... من رو به جلو می برد....من آیینه مهر تو ام.... من آینه ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی توام....می دانم.... می دانم که اگر ذره ذره مهر تو نبود ...من هرگز من نمی شدم....امیدورام توفیق جبران که نه توفیق  فرزند خوبی بودن را داشته باشم....تا تو شاد باشی... خوشبخت باشی.... اما بهترین هستی ..... بهترین مادر دنیا.....مامان روزت مبارک.

من خوبم..تو باور نکن

من خوبم من خوبمن خوبم من خوبم من خوبم من خوبم  من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبمن خوبم من خوبم من خوبم من خوبم  من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم من خوبم ....چند بار دیگه باید این جمله را کپی کنم.... جز تحمل تاریک این تکلم خاموش راهی نیست ....من خوبم ؟ به خودم هم می تونم دروغ بگم ؟برای خودم هم می تونم تظاهر کنم؟ به خودم که دیگه نمی تونم بگم اهمیتی نداره..... نه...نه... نمی خوام به اهمیت هایش فکر کنم.....اصلا نمی خوام فکر کنم..... حتما ...حتما اگر فکر کنم دیوانه می شم.....من هیچ چیز نمی دانم..... من فقط می دانم این حبابی که توی سینه ام است داره هر لحظه بزرگتر می شه.... بزرگ ...بزرگ...بزرگتر....و دردناک....و من توان هیچ کاری ندارم.... نه حتی فریاد زدن را.....چون ...ها....غرور آدم باید به هر قیمتی حفظ بشه حتی به قیمت سکوت.....من رنج می کشم ...اما دم نمی زنم....از امروز زندگی برای من رنگ دیگر دارد.....

 

تولد عمو پورنگ

من محکوم هستم که این بار را به تنهایی به دوش بکشم.....

چندبار باید واژه تحمل را بنویسم تا توان تحمل را پیدا کنم....۱۰ بار ۱۰۰ بار ۱۰۰۰۰ بار......حقیقت اینه که نمی خواهم تحمل کنم .... نه می خواهم و نه توان تحمل را دارم.....

کاش من تمام می شدم....

 

امروز تولد بهترین عموی دنیاست... امروز تولد عمو پورنگ است.... کاش می شد از تو یاد می گرفتم چطور با نهایت اندوه بخندم و بقیه را شاد کنم ......امیدوارم از این به بعد خنده هایت همه از ته دل باشد....

 عمو  پورنگ تولدت مبارک.....

بعد از تحریر: عمو پورنگ از همه کسانی که برای تولدش جشن گرفته اند خواسته که برای بیماران دعا کنند....

از خداوند می خواهم که همه بیماران خصوصا بیمار مورد نظر ایشان را تن درستی عطا نماید...آمین