مثل یک آدمی شدم که یک چاقو تا دسته تو سینه اش فرو رفته.....دردی حس نمی کنم....نفس می کشم.....زنده گی می کنم....اما کافی است که یک تلنگر ...یک اشاره کوچیک به چاقوهه بشه....انوقت.. عجب دردی.........برای خودم یک سوال پیش اومده....چرا این درد....یک درد فیزیکی است؟ .... همه تلاشم را می کنم عادی باشم...خنده هام...لبخندها....شادیها....همه سرجای خودشه.....چه تحملی دارم من.....صبوری میکنم.....صبوری می کنم...بغض می کنم اما تحمل می کنم....فکر نمی کنم...هنوز برای تحمل و تفکر زود است... هنوز برای .... زود است....

درونم فریاد می زند ..... خدایا به من تحمل ده...خدایا صبرم ده.....تکلیف غرورم چه می شود......