این جا ساکت است و من غرق این آرامشم....

دیشب یک فیلم اساسا ترسناک را دیدم... البته نیمه کاره....همین قدر هم کلی ترسیدم.... مدتی که نمی تونم یک فیلم را به طور کامل ببینم.....زود حوصله ام سر می ره....

از نتیجه امتحان انگلیسی هنوز خبری در دست نیست....نه خودم حال داشتم برم نتیجه ببینم و نه از دوستان خواستم این زحمت را بکشند....حالا تا هفته آینده معلوم می شه....خیلی دلم می خواد فرانسه را شروع کنم اما باز به خودم می گم بذار تو یک فرصت مناسب تر ....حالا بذار تا بعد.....نمی دانم این "بعد" کی خواهد آمد.....

الان توی اتاق تنهام.... فرصتی که این روزها کمتر پیش می آید....خوشبختانه هنوز همه چیز آرام است و در یک آرامش نسبی قرار داریم....

راستی من دوباره یک کار جانبی تازه گرفتم ....گاهی این پروژه ها و تدریس ها خسته ام میکنه مخصوصا وقتی شاگرد بد قول داشته باشم....اما نمی دانم چرا بازهم قبول می کنم.... انگار دست خودم نیست...این جوری احساس می کنم فعال تر می شوم و معلوماتم به روز می شه....

دلم هوای روزهای پر تکاپو و شاد  را کرده....گاهی چقدر  خوشبختی به ما نزدیک است.....

امتحان

سرگرم کردن بچه ها به اسباب بازی های پارک در حالی که خون خونت را می خورد ...کار ساده ای نیست......تعجب می کنم چطور توی ذهن بچه های ۷-۸ ساله راه باز کردین ..... این دو روزه صدبار اومدم این جا بنویسم بلکه خالی شم...اما....

جمعه شب دوباره به روز های مدرسه برگشته بودم.... خواب امتحان..... درس های نخوانده...... انباشته شده.....کتاب شیمی و فیزیک که نوی نو مانده....اضطراب و دلشوره.....بیدار که شدم.... اول فکر کردم هنوز فرصت دارم درس بخوانم.... بعدش گفتم....نه.....انگار....من چند ساله درسم تمام شده....آره.... الان هم می رم سرکار و امتحان خبری نیست......خدا را شکر.....

دیگر این که من فکر نمیکردم تحمل احساس مسئولیت ناشی از یک تصمیم آنی و احساسی را برای چهار سال دیگه داشته باشم ...پس سکوت کردم.... لااقل این جوری با سکوتم ....فریاد می زنم....فریاد می زنم....فریاد می زنم....کسی نمی شنود..... دست و پا می زنم.....غرق می شوم.....نه....من خیلی وقته که غرق شدم.....این روزها فقط از شنا کردن نا امید شدم.....من سالهاست که غرق شدم....

چهارشنبه...

خوب... چند تا حرف دارم... این دو .... سه روزه نتونستم مطلبی پست کنم.... مجبورم همه را در یک پست بنویسم...

اول این که خواب من تعبیر غریبی داشت... بعد از ماجرای اهواز و تهران و زاهدان... بازهم وحشت...

دوم این که من با خودم خیلی کلنجار رفتم...خیلی فکر کردم...شک کردم... اما به یقین رسیدم....دیگر حاضر نیستم چهار سال سرافکندگی ناشی از یک تصمیم احساسی را تحمل کنم....پس خودم را علاف نمی کنم .... مسخره هم نیستم که بخواهم از بودن من سوء استفاده کنند....من به کسی که هیچ اختیار رسمی و قانونی ندارد و توان دفاع از من در او نیست تکیه نمی کنم.... من به هیچ کس تکیه نمی کنم....حتی شما .....

سوم بالاخره تکلیف این لیدر ما روشن شد ...و دیروز زنگ زد و از تک تک ما خداحافظی کرد...بیچاره...

چهارم اینکه ....من خوبم....فردا امتحان فاینال دارم.... کلی لغت مونده که هنوز حفظ نکردم.....

خوبه که امروز چهارشنبه است و یک دو روزی تعطیلی در پیش است....کاش وسط هفته ها هم تعطیل بود...

خواب من

از ظهر دائم می خوام بیام این جا بنویسم اما همش کاری پیش میاد که نمی شه....شده تا حالا برای کسی پروژه بنویسین و طرف بعد از دو قرن بیاد سراغ منابع اون پروژه را ازتون بگیره؟؟ نمی دانم اما من معتقدم که باید تا آخرین لحظه یک کاری را کامل انجام داد و جای خالی نذاشت.... حتی اگه از دایره قرارداد پروژه هم خارج باشه.....اینه که بعد از یک سال و اندی بنده کماکان دنبال کار ایشان باید بدوم...

خوب.... از امروز بالاخره اولین قدم را برداشتم و یکی از پروژه ها را به دست گرفتم.... چه خوبه که این لیدر را سر به نیست کردیم... همه چی در آرامش مطلق داره پیش می ره.....از جلسات هم خدا را شکر که خبری نیست.....

شنیدن صدات بهترین چیزی بود که توی اون لحظه می تونستم انتظار داشته باشم... میان هیاهوی کار و  کاربر و پروژه و وسط خواب من.... یک اتفاق جالب و فراموش نشدنی بود... خوش اومدی....

دیشب خواب عجیبی دیدم.... توی این روزهای دلهره و ترس.... شاهد جمعیت عاصی.... له شدن اون ها.... خوردن سرهاشون به کاپوت ماشین ..... هجوم جمعیت به خانه قدیمی......از فراز ایوان طبقه بالا بودم.... پر از وحشت ....

جام جهانی

خوب ... بالاخره صعود کردیم.... زندی به نظرم داره روز به روز بهتر و آماده تر از قبل می شه... انگار داره خودشو این جا پیدا می کنه....اما من اصلا از برانکو راضی نیستم خیلی محتاطانه عمل می کنه.... به قلب دشمن باید حمله کنه..... حالا اقای برانکو هی بیا زندی را عوض کن.... جاش مدافع بیار..... بابا این همه تیم را نکش به عقب..... با همه معضلات و مشکلات بالاخره تاب اوردیم و رفتیم که بریم... امیدوارم که در گروه اول لشیم تا جزو تیم های درجه ۳ قرعه کشی بشیم..... اونوقت شاید احتمال صعود ما بره بالاتر......تا ژوئن  سال ۲۰۰۶ هنوز یک سال دیگه مانده.....تا اون موقع کی باشه و کی نباشه....

در راي گيري باشگاه هامبورگ شركت كنيد . باشگاه هامبورگ اعلام كرده كه ، طرفداران مهدي تقلب كرده اند و تمامي راي هاي مهدي را پاك كرده است . برید به گوشه سمت چپ پایین صفحه مهدوی کیا را انتخاب کنید و روی کلمه vote كه به رنگ نارنجي هست كليك كنيد ... لطفا به دوستان هم بگوييد....

باورم نمی شه.... این حس غریب من .......چه زود می فهمم وقتی که دوری.....

فوتبال

امروز چهارشنبه است...حس شادی آور چهارشنبه که بلافاصله مفهوم تعطیلات را به یاد ادم می یاره با احساس دلهره و اضطراب فوتبال همراه شده....امروز بیش از هر زمان دیگری به یاد روزهای پاییزی سال ۱۳۷۶ هستم....صعود تیم ایران به جام جهانی.... و هیچ وقت یکدلی و یکرنگی مردم کشورم را از اون واضح تر به یاد نمی اورم .... شور و هیجان وصف نشدنی مردم...اصلا باورم نمی شد.... بعد از چرخش های بسیار و  مشکلات زیاد.... دلیل اصلی صعود ما به جام ۹۸ همین خواستن ما بود.... ما همیشه از سخت ترین مسیرها به پیروزی می رسیم.....همین هم دل مرا برای امروز به شور می اندازد.....ما هیچ وقت هیچ چیز را آسان به دست نمی آوریم......... امسال هم همه می خواهیم که صعود کنیم.... امیدوارم امروز در ورزشگاه آزادی شاهد له شدن تیم بحرین باشیم.....صعود ایران به جام جهانی مبارک

خیلی دلتنگ بودم.... بهانه دیدار از خود دیدار سخت تر است... این روز ها حتی به شنیدن صدایی هم دلخوش می شوم.......مرسی که هستی.....هنوز هم.....

من احتیاج به یک عزم راسخ دارم تا بتونم در عرض یک هفته تمام کارهای عقب مانده ام را جبران کنم.... کسی نمی دونه عزم راسخ را کجا می فروشند؟

مشهد

رفتم مشهد..........

به همین راحتی.... بی مقدمه..... خیلی ناگهانی.......

امروز صبح تازه رسیدم تهران .... دلم برای اینترنت حسابی تنگ شده بود..... همه چی خوب بود... رفت ...حرم....دعا....گشت....فیلم.....شب کوهستان.....روز.....باغ.....توت فرنگی....شاه توت....بالای درخت...بازار.....مردم....ما.....برگشت....این جا پشت میز....

برای همه کسانی که می شناختم اساسی دعا کردم.....چه دوستان حقیقی و چه دوستان مجازی...کار و بار هم که هیچ خبری نیست.....نامه پشت نامه.....

تعطیلات

چیزی به شروع تعطیلات خرداد نمانده.....هنوز نمی دانم می خواهم این چند روز را چه کار کنم.... دو هفته است که داریم برنامه ریزی می کنیم که بریم سفر.... کل ایران رو روی نقشه گشتیم .... هنوزهم هیچی به هیچی....البته من شخصا دوست دارم هنگام تعطیلی توی تهران بمونم .... خدائیش تهران خلوت این جور روزها کیمیاست..... حالا تا چی پیش بیاد...گفته ام که تابع جمع هستم و خیال خودم رو راحت کردم....جمعه هم که فوتبال ایران و کره شمالی است و امیدواریم که ایران برنده بشه....

هنوز هم توی مود کار کردن نیستم.... ولی به خودم قول می دهم که از دوشنبه همه کارها را راست و ریس کنم....

راستی...قرار شده قرارداد این لیدر بیچاره ما لغو بشه....من خیلی دلم می سوزه.... فکر می کنم نفر بعدی که به جای این می یاد چطور ادمی است....در واقع معلوم نیست بهتر از این باشه... هیچ وقت اوضاع بهتر از قبل نمی شه......امیدوارم این لیدر هرجا هست موفق باشه...ما در حقش بی انصافی کردیم.....

دعا

به خدا من خیلی دلم برای این لیدره می سوزه... در عین حالی که از این که زیرابش را زدم خوشحالم...اما دلم برایش میسوزد چون هیچ کس بهش نمی گه بابا جان شما قرار نیست دیگه توی این پروژه همکاری کنی.... ولی افسوس....... و این بی چاره هم امروز بعد دو هفته دوباره اومده به ما میگه چرا کارها را تحویل نمی دین...ماهم سریع یک چیزی برایش ردیف کردیم و فرستادیم....دلم برایش واقعا می سوزد.... خودم را که به جایش می گذارم.... احساس می کنم که این رفتار خیلی غیر انسانی و غیر مهندسی است.....

مرسی که منو بی خبر نذاشتی...لااقل خوشحالم که هستی....

گاهی دلم می خواد خدا از اون بالا ها بیاد پایین و به حرف هایم گوش بده...این روز ها چند تا کار اساسی باهاش دارم.... انصافا هم دلم نمی خواهد نه بشنوم....کاش می اومد و نه نمی گفت....بعضی روزها هم فکر می کنم یعنی ممکنه به دعای از ته دل این همه بچه گوش نده و نه بگه.... این جوری باشه که حساب همه ما پاک است....خدایا ... خداوندا همه بیمارا را که الان روی تخت بیمارستان هستند شفا بده تا به خانه هایشان برگردند..... الهی آمین...

 

رخت شور کوچک من

هروقت بی خبر می مونم.... این حس لعنتی میاد سراغم..... یکی توی دلم رخت می شوره.... می شوره....می شوره..... و من فکر می کنم....کار می کنم.... زندگی می کنم.... نفس می کشم...درس می خوانم......موسیقی گوش می دم....کارتون می بینم.....زندگی می کنم.... و او همچنان رخت می شوره ......گاهی هم آب لباس ها را می گیره....لباسها را می چلاند و دوباره از نو می شوید.... و من به تو فکر می کنم.....بدترین ها را مجسم می کنم.....این بار داره رسما لباسها را می سابه....و من بازبه تو فکر می کنم....نهایتا هیچ اتفاق تازه ای رخ نمی دهد.... می دانم.... اما رخت شور کوچکی که در دلم حبسش کردم اینو نمی داند و هی به شستن ادامه می دهد.....

پارک

بدجوری بهاری شدم.....بی حال...بی حس .... خواب الوده..... از این جور زنده بودن هیچ خوشم نمی یاد.... همش منتظر هستم یک جوری روز تمام بشه......باور می کنین یانه...من تو اینترنت هم به بن بست رسیدم... یعنی حال وبگردی هم ندارم..... باید از این پوشش بیام بیرون ..اما یک رخوت خوشایندی است که ..... البته اگر فقط این پروژه ها و عذاب وجدان ناشی از عدم انجام اون ها نبود که اونوقت همه چی عالی بود..........من  و این رخوت خردادی....

چند روزی است که وسط پیاده روی سری هم به یک پارک نسبتا با حال میزنیم.... پارک قشنگی است... مخصوصا بوته های رز سفیدش..... یکی دو دور که اونجا میزنیم.... می دوم به سمت تاب ها.... چند دقیقه ای تاب بازی می کنیم و من سرسره سوار می شوم ..... امروز به اصرار من سوار الاکلنگ هم شدیم....کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم..........

 

خزعبلات

خیلی خوب نیستم... با اینکه اخر هفته شلوغی در پیش دارم ... اما کاملا از دل و دماغ افتادم.... مودم شدیدا  افتاده.....نمی خواستم اپ کنم... اما دیدم امروز چهارشنبه است و فاصله زیاد می شه....

توی یکی از پروژه ها حسابی گیر کردم... هر دیباگی که می کنم یک باگ جدید می ده.... با این اوضاع و احوال مودی من هم که امروز یک جلسه اساسی با گروه کاربران یکی از پروژه هام داشتم....

این تمرینات دوست داشتن و بخشایش خیلی خوب بود... برای من یکی که خیلی مفید بود... البته احتیاج دارم باز این کتاب را بخوانم که با کمال شرمندگی کتابه پیدا نمی شه که نمیشه!!

در مورد بحث های روز کشوری و امثالهم که بنده  اصلا بی خیال کل ماجرا شدم و دیگر برایم هیچ چیز اهمیت ندارد......مطمئن هستم که من دیگر آن انسان ۸ سال پیش نیستم.....راستش برام اهمیتی هم ندارد.... من دو بار نه یک بار!!!!! بازی خوردم... و  بس است... دیگه بازی نمی خورم به هیچ قیمتی....

امروز مطلبم خیلی داره خاکستری می شه.....مدت زیادی بود این جوری نشده بودم...من خیلی دلم می خواد طرفدار حقوق زن نباشم....خیلی دلم می خواد افکار تساوی حقوقی را دور بریزم....به خدا خیلی دلم می خواد به این مسائل حساس نباشم... اما نمی شه.... دلم می خواست خودم فردیتم را زیر سوال می بردم.... طبیعتم وابسته بود.... این همه از خود راضی نبودم.....از عهده کاری برنمی اومدم....کاش این طور بود ...کاش من هم مثل خیلی های دیگر فکر می کردم نباید از خودم ایده ای داشته باشم و همیشه باید بگم چشم.... اما نمی شه ...من اساسا این طور نیستم... هر نوع اسارتی منو دیوونه می کنه....خصوصا اسارت فکری....ذاتی سرکش و گاهی لجوج دارم....تا وقتی خودم بودم سعی میکردم شرایطی پیش نیاورم تا بعدا افسوس بخورم که چرا حرفم را نگفتم....اما جدیدا ... وقتی زن دیگری را هم می بینم که سر تعظیم فرود میاره باز هم دیوونه می شم.... اون وقت .....هیچ درس عشق و محبتی هم به من کارگر نیست.... آخرش هم دچار افسردگی می شم.... و میام این جا............

از یک چیز مطمئن هستم.... اگر من ...این منی که الان هستم نبودم....شاید خیلی ...خیلی شادتر بودم......

3 خرداد

چیزهای مبهمی تو خاطرم مونده .... یک روزی که حالا می دانم بهاری بوده... یک عصر بهاری.... رقص برف پاک کن ماشین ها.... چراغ های روشن ماشین ها.... گلهایی که به برف پاک کن ها زده بودند.... شادی مردم... بازهم خاطرات مبهم من.... ازدحام مردم توی خیابان.... گل ...شیرینی... شادی.... یکرنگی.... خرمشهر آزاد شده....اینو همه به هم می گفتند....میان اون همه شادی میان اون همه شلوغی کسی به فکر بزرگترین سوال یک کودک نبود که نمی دانست خرمشهر آزاد شده یعنی  چه؟

بعدها فهمیدم... و وقتی فهمیدم آرزو کردم ....ای کاش جنگ در همان خرداد ۶۱ تمام شده بود... ولی افسوس ....با این همه از به یاد آوردن این خاطره احساس غریبی می کنم... غرور ... بغض در گلو ...افتخار....سالروز آزاد سازی خرمشهر مبارک باد.......

 

 

پروژه پا در هوا

تنهام....ارامشی این جا هست که کمتر پیدا میشه.... جون می ده برای موسیقی گوش دادن و وبلاگ نوشتن و نیم نگاهی به پروژه ها انداختن.....بی چاره این لیدر ما هنوز هم منتظر ای میل های ما مونده... اخی.... چون معاون نیست ما نمی تونیم به اون چیزی بگیم که بابا زیر ابت خورده است...اما...به نظر من بهتر بود ...به جای دروغ سرهم کردن می گفتیم که ادامه کار ما نیاز به یک جلسه دارد تا خودش قضیه را بفهمد.... باید بگم قراره از ایشان در پروژه دیگری بهره برداری شود.....

روزها داره خیلی کش میاد....به نوعی فکر می کنم این روزهای سرد و مرطوب و طولانی بهار ۸۴ را هرگز از یاد نخواهم برد.....

می خواهم بروم به پروژه هام برسم امیدوارم توی این یک هفته به یک جایی برسند..... هیچی نشده می خواهند یک پروژه دیگر را بندازن سرمان.... اما محاله...محاله واحد ما زیر بار این یکی بره....یک تیم مذاکره قراره بره سراغشون که صد البته یکی از اون ها من هستم ... و چون اگه این پروژه پذیرفته بشه روی سر من ریخته .... محاله زیر بار برم.....