خیلی خوب نیستم... با اینکه اخر هفته شلوغی در پیش دارم ... اما کاملا از دل و دماغ افتادم.... مودم شدیدا افتاده.....نمی خواستم اپ کنم... اما دیدم امروز چهارشنبه است و فاصله زیاد می شه....
توی یکی از پروژه ها حسابی گیر کردم... هر دیباگی که می کنم یک باگ جدید می ده.... با این اوضاع و احوال مودی من هم که امروز یک جلسه اساسی با گروه کاربران یکی از پروژه هام داشتم....
این تمرینات دوست داشتن و بخشایش خیلی خوب بود... برای من یکی که خیلی مفید بود... البته احتیاج دارم باز این کتاب را بخوانم که با کمال شرمندگی کتابه پیدا نمی شه که نمیشه!!
در مورد بحث های روز کشوری و امثالهم که بنده اصلا بی خیال کل ماجرا شدم و دیگر برایم هیچ چیز اهمیت ندارد......مطمئن هستم که من دیگر آن انسان ۸ سال پیش نیستم.....راستش برام اهمیتی هم ندارد.... من دو بار نه یک بار!!!!! بازی خوردم... و بس است... دیگه بازی نمی خورم به هیچ قیمتی....
امروز مطلبم خیلی داره خاکستری می شه.....مدت زیادی بود این جوری نشده بودم...من خیلی دلم می خواد طرفدار حقوق زن نباشم....خیلی دلم می خواد افکار تساوی حقوقی را دور بریزم....به خدا خیلی دلم می خواد به این مسائل حساس نباشم... اما نمی شه.... دلم می خواست خودم فردیتم را زیر سوال می بردم.... طبیعتم وابسته بود.... این همه از خود راضی نبودم.....از عهده کاری برنمی اومدم....کاش این طور بود ...کاش من هم مثل خیلی های دیگر فکر می کردم نباید از خودم ایده ای داشته باشم و همیشه باید بگم چشم.... اما نمی شه ...من اساسا این طور نیستم... هر نوع اسارتی منو دیوونه می کنه....خصوصا اسارت فکری....ذاتی سرکش و گاهی لجوج دارم....تا وقتی خودم بودم سعی میکردم شرایطی پیش نیاورم تا بعدا افسوس بخورم که چرا حرفم را نگفتم....اما جدیدا ... وقتی زن دیگری را هم می بینم که سر تعظیم فرود میاره باز هم دیوونه می شم.... اون وقت .....هیچ درس عشق و محبتی هم به من کارگر نیست.... آخرش هم دچار افسردگی می شم.... و میام این جا............
از یک چیز مطمئن هستم.... اگر من ...این منی که الان هستم نبودم....شاید خیلی ...خیلی شادتر بودم......