به خدا من خیلی دلم برای این لیدره می سوزه... در عین حالی که از این که زیرابش را زدم خوشحالم...اما دلم برایش میسوزد چون هیچ کس بهش نمی گه بابا جان شما قرار نیست دیگه توی این پروژه همکاری کنی.... ولی افسوس....... و این بی چاره هم امروز بعد دو هفته دوباره اومده به ما میگه چرا کارها را تحویل نمی دین...ماهم سریع یک چیزی برایش ردیف کردیم و فرستادیم....دلم برایش واقعا می سوزد.... خودم را که به جایش می گذارم.... احساس می کنم که این رفتار خیلی غیر انسانی و غیر مهندسی است.....

مرسی که منو بی خبر نذاشتی...لااقل خوشحالم که هستی....

گاهی دلم می خواد خدا از اون بالا ها بیاد پایین و به حرف هایم گوش بده...این روز ها چند تا کار اساسی باهاش دارم.... انصافا هم دلم نمی خواهد نه بشنوم....کاش می اومد و نه نمی گفت....بعضی روزها هم فکر می کنم یعنی ممکنه به دعای از ته دل این همه بچه گوش نده و نه بگه.... این جوری باشه که حساب همه ما پاک است....خدایا ... خداوندا همه بیمارا را که الان روی تخت بیمارستان هستند شفا بده تا به خانه هایشان برگردند..... الهی آمین...