دعای نوروزی....

خدایا ازت می خوام در سال جدید به همه سلامتی عطا کنی... برای همه دوستانم آرزوی سلامتی و طول عمر همراه با عزت و موفقیت دارم. امیدوارم همه دوستانم به آرزوهای قشنگشون برسند.برای تو ایرسای عزیز .انسیه جان. فاطمه. شادی .آذین عزیز.ندای مهربون و همه دوستانی که این جا باهاشون آشنا شدم برایی همتون آرزوهای خوب دارم.

عمو  پورنگ عزیز برای شما هم آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون دارم... امیدوارم هرچه زودتر غمهایت تمام بشه و خواهر و برادرت صحیح و سالم به خانه برگردند...

برای همه دوستان و همکلاسی ها و همکارانم ارزوهای خوب دارم.

برای تو... تو که همیشه کنارم بودی...تکیه گاهم بودی... هم آرزوی بهروزی دارم... امیدوارم که به هر چی می خواهی برسی.موفق باشی.

پیام نوروزی

نرم نرمک میرسد اینک بهار .....  خوش به حال روزگار

سال ۸۳ هم تمام شد... امسال هم مثل پارسال من روزهای آخر سال خیلی بدو بدو داشتم.... اما خوب... شکر خدا به یک آرامش نسبی رسیدم و سال نو را با آرامش تحویل می گیرم... ان شاء اله.

سال ۸۳ برای من پر خاطره های خوب و شیرین بود.... پر دوستی های تازه... و پیدا کردن دوستان قدیمی به لطف اور... کات جان.سال عبور از فی..ل..تر.... سال قبولی توی امتحانات  مختلف که بعضا باورش برای خودم هم سخت بود....روی هم رفته توی سال ۸۳ به همه چیزهایی که در لحظه تحویل سال آرزو کرده بودم و دست خودم بود  رسیدم.... همه چیزهایی هم که تصمیم گرفته بودم بدست بیارم به دست آوردم... وقتی به اهدافی اول سال برای خودم تعریف کرده بودم و بعضا خیلی سخت و یا دور از دسترس برام بودند و حالا می بینم که بهشون رسیدم می فهمم که همیشه دستی هست بالاتر از همه دست ها و اون دست منو بلند کرد و به من کمک کرد و نذاشت هرگز... هرگز .... نا امید بشم.به من انرژی ادامه دادن داد و لذت کامیابی. تشکر. امسال هم دست منو بگیر و منو تنها نذار....امسال سال سختی درپیش دارم....به من کمک کن.

ثبت نام

بالاخره ثبت نام کردم... خوب و بد به هرحال همین است که هست... شکر خدا کارها درست شد و روی یک روال خوب افتاد... البته بازهم تصور می کنم چکم را اشتباه نوشتم .... اما با توجه به اینکه اون آقا از من تحویل گرفت بعید می دانم... از یک دوست خوب که کمک کرد تا کارم راه بیفته تشکر... اون خانم حاضر شد فیش منو با پول خودش عوض کنه... کسان دیگر هم که مشکل منو داشتند وقتی به بچه های عمران می گفتند ... نمی پذیرفتند... اما این خانم پذیرفت.... خانم مرسی.... باز هم به مرام شما... به قول بچه ها ایول......

از تو هم تشکر.... خیلی خوبی... همیشه هستی ... همیشه عامل حرکتی.... بودنت را با هیچ چیز... هیچ چیز.... در دنیا عوض نمی کنم.... مرسی که منو تنها نذاشتی....تشکر هزارتا...

مصاحبه پورنگ با خانواده سبز را اول از وبلاگ ایرسا و بعد از خود سایت خانواده سبز خواندم... چقدر غمگین... مردی که غم بزرگی در سینه داره ولی لبخند روی لبش است... بیایید برای خانواده اش دعا کنیم... امیدوارم همه غمهایت به شادی تبدیل بشه عمو... در ضمن این منصفانه نیست که تو فقط مال بچه های زیر ۱۰ سال باشی...

 

سریال ثبت نام....

اصولا هروقت میخواهم این جا بنویسم یا تلفن زنگ می زنه یا رئیس جان صدا می زنه یا کسی می یاد یا بحث مهمی است ... اینه که من یا باید نصفه نیمه مطالبم راپست کنم.یا در اوج حواس پرتی مطلب بنویسم...که خوب چیز خوبی هم از آب در نمی یاد... گفتم که بدانید چرا بعضی ازنوشته های قبلی بی سرو ته است.

امروز رفتم برای ثبت نام... چشمتون روز بد نبیند از این جماعت فرهیخته و مکانیزه !!! صد رحمت به گله گو....سف...ند.نه صف سرشون می شد نه نوبت و نه هیچ چیز دیگه که تصور بشه کرد....  از اون طرف هم که ساعت ۸:۳۰ زده بودند و آقایان تازه ساعت ۹:۳۰ تشریف آوردند. بعد از کلی معطلی هم به علت عدم هماهنگی گفتند برید فردا بیایید....

بازهم دورم شلوغ شده.....

آسمان آبی آب آبی

غرق در سکوت و سکون اتاقم. آسمان آبی .از بارون دیشب خبری نیست...حالم خیلی بهتره ... نمی دانم چطور ولی یک جورایی آروم شدم... صدای هایده توی گوشم می پیچد... به خدا من خودم رفتنیم... .چقدر این سکون را دوست دارم... غرق........مقدمات ثبت نام را آماده کردم... هنوز به کسی چیزی نگفتم... عجب آرامش غریبی دارم......فردا.... کم کم یک حس تازه داره توی رگ هام می دوه...احساس شور آهسته آهسته داره خودش را نشان می دهد.نمره انگلیسی را هم گرفتم و طبق معمول تاپ شدم....گاهی وقت ها فکر میکنم روح من توی جسمم نمی گنجه..... خلاصه دارم این ها را می نویسم که بگم خوبم....

 

خدایا...

خیلی داغونم دارم له می شم... وقتی به خودم مراجعه میکنم می بینم همه علائم افسردگی را باهم دارم... هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر آرزوی فوق را داشتم و حالا چه روز و شب هایی است که به جای شادی دارم فقط غصه می خورم ... دوشنبه ثبت نام است و من هنوز گیج و گنگ هستم و.... به هیچ کس هم چیزی نگفتم ... یعنی اصلا نمی دانم چطوری باید بگم.... قبلا هم گفته ام که سر لیسانس هم همین طور شدم...

هوا بارونیه و صدای بارون اتاق رو پر کرده... الان که دارم مطالبم را می نویسم یه بغض داغ گلوم را گرفته ولی نمی شکنه.... اه......خدا.........

دست منو بگیر.... به تو به مهر ولطف همیشه ایمان داشتم ... منو تنها نذار... میدانم که اونقدر خوبی که همیشه کنار همه هستی...

 

سفر

من این جا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است...

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان در هر کجا آیا همین رنگ است؟

روز جهانی زن

خیلی دلم گرفته.... امروز روز جهانی زن است.... ۳۶۴ روز برای مردان و یک روز هم برای ما زن ها... دست همه درد نکنه... یک به ۳۶۴  عدالت خوبی است.

از همه دوستانی که این مدت به این جا اومدن تشکر میکنم. راستش این مدت خیلی سعی کردم مطالبم شما را غمگین نکنه... مرسی که به این جا سر میزدین ...تشکر .... اما از این به بعد شاید نوشته هام بیشتر خاکستری بشه....برای همین هم لینک های کناری را برمیدارم . اما همیشه به یاد همتون خواهم بود و به همه شما سر میزنم.

گفتم که بانگ هستی خود باشم... اما دریغ و درد که زن بودم.

 

نتیجه

سلام

بالاخره نتیجه ها را اعلام کردند و من قبول شدم... همین چند دقیقه پیش بود.... راستش ... خیلی خوشحال نشدم... مثل اون روزی که نتایج کنکور را اعلام کردند.... هیچ احساسی نداشتم... حالا هم... می نویسم تا حس امروزم را هرگز فراموش نکنم....

الان دیگه کرفتن فوق لیسانس و قبولی در اون بزرگترین رویداد زندگی من نیست... انقدر مشکلات و ناراحتی هست که این خوشحالی ها را تحت الشعاع قرار می ده.... خدایا کمک کن که خوشحال باشم.... شاید این یکی از بزرگترین موهبت های تو باشد...

به من کمک کن.... کمک کن........

عید

بوی بارون.رگبار.... هوای تازه... هوای پاک...خیابان های شلوغ... آدم ها... مردم... ماشین ها... صف ....کم کم دوره گرد های ماهی فروش ...بساط شمع و گل و سبزه... آه.... هوای تازه... دلهره ... یک دلشوره مشترک .... عجله.... ماهی قرمز...شمع...دانه های عدس و گندم و ماش.... چه هوای اشنای چه فضایی .... اسفند... این روزها .... انتظار.... انتظار یک تحول .... انتظار بهتر شدن.... بهتر شدن همه چیز... نوشدن..زنده شده ... تازگی.... به خدا صدای قدم هایش داره می یاد.... 

یک وقت یک جایی خواندم... عید یک دلخوشی ساده همگانی است....

صدای پای بهار

با اینکه خیلی ناراحتم اما دلم می خواهد که خوب بنویسم...هوا واقعا عالی شده ... بوی عید...بوی بهار ... البته الان از عید و بهار  نوشتن هنوز خیلی زود است ... اما هوا بدجوری آدم را هوایی می کنه.دوست دارم تا آخر راه بروم فقط بروم...بروم... بروم....

خیلی ببخشید... من اصلا تو مود نوشتن نیستم.... سعی می کنم .... حتما...

تنهایی

دیشب داشتم به مطالب این جا فکر می کردم... یهو متوجه یک حقیقت شدم که نمی توانم بگویم تلخ است یا شیرین ...من خیلی تنهام...حداقل تا الان توی تمام این نوشته هایم این طوری بوده که من فقط و فقط از خودم نوشته ام... چقدر این جا تنهایم...... چه غربت قریبی...... اگر بخواهم اصولی تر بنگرم......  می بینم... شاید توی زندگی واقعی هم با وجود رفاقت شدید و اجتماعی بودن بازهم تنهایم... من امروز به شدت خسته ام برا همین افکارم را نمی توانم جمع کنم حتما فردا بهتر می نویسم...

 

پروژه

طبق معمول... برای امتحان فردا باید یک پروژه تحویل می دادم. تا همین الان مشغول بودم. امروز شنیدم که یکی از دوستانم توی امتحان قبول نشده... برام خیلی ناراحت کننده بود. یک جورایی شادی خودم هم  کم شد...البته ما هم حالا باید منتظر مراحل بعدی آزمون باشیم. الان یک ماهه که منتظر نتیجه امتحان ورودی فوق هستم هنوز که خبری نشده...این هم از شانس ما... با این رشته .... در کل خوبم یک جوری کارها خود به خود داره درست می شه ... باید از خدا تشکر کنم. یک جورایی احساس می کنم که حسابی هوام رو داره...

من واین غرورم... همیشه همه جا و تو تمام زندگی سعی کردم حفظش کنم حتی اگر به قیمت خیلی چیزها تمام بشه...

تشکر...

تو خیلی خوبی. خیلی مهربونی. برای من سمبل همه پاکی ها و مهربانی ها و چیزهای خوب هستی. مرسی که این همه به فکر منی .مرسی که این همه خوبی... مرسی که هستی... بودنت برای من بزرگترین نعمت است و حضورت گرم ترین پشتیبان...هیچ وقت واژه ها در نظرم این همه حقیر نیامده بود... این همه حقیر در برابر بزرگی و شکوه تو... زبان من قاصر از سپاس است... تنها ... تنهای تنها می گویم... از وجودت تشکر ....

من خوبم... امروز خیلی بهتر هستم ... توی یکی از امتحانات این چند روزه قبول شده ام و باید منتظر بمانم ببینم چی میشه... یکی دیگه از امتحانات را هم که هنوز جواب نداده اند... یکی از پروژه ها را هم تحویل دادیم... در کل اوضاع از روزی که شروع به نوشتن کردم خیلی بهتر است...گویا او که در همین نزدیکی است هوای منو خیلی داره... چهارشنبه هم که امتحان فوق لیسانس بود و برای همین من چند روزی نبودم. ازهمه دوستانی که اومدن این جا مخصوصا ایرسا جان تشکر.

 

من خوبم

حس نوشتن ندارم... از این بلاتکلیفی خسته شدم.... با وجود تمام کارها امروز یک پروژه جدید را شروع کردیم...خودم خواستم......اون حس لع..نتی... می دانم کارم چند برابر سخت می شه اما می خوام یادبگیرم...برای همین هم پذیرفتم... ای کاش یکمی حس تنبلی در من بود...یا احساس راکدی... همش می خواهم حرکت کنم... بدوم ...بجنگم .... یاد بگیرم...

دلم از همیشه بیشتر تنگ شده... برای اون ساعت های ساده و ساکت باهم بودن... بی هیچ حرفی ... حرکتی ... سکوت و سکوت... حیف ... هیچ وقت قدر لحظاتی که در اون هستیم را نمی دانیم...

عنوان مطلب را مخصوصا عبارت بالا انتخاب کردم ... می خواهم فقط به خوب بودن فکر کنم. همین.

حماسه یک مرد بزرگ

هیچ کس امام حسین نمی شه. تمام این چند روز به این فکر می کردم که ما فقط بخش کوچکی از واقعه کربلا را می دانیم. مطمئن هستم که بشر را تاب شنیدن این فاجعه نبوده و نیست. یک قتل عام ... نسل کشی... کشتن کودک و جوان و نو جوان... نه. این کار ها از یک انسان سالم (از نظر عقلی) بر نمی آید.. برای مردی مانند امام حسین احترام زیادی قائلم ... حرف زد .پای حرفش ایستاد. تا آخرین نفس جنگید. هیچ کس امام حسین نمی شه .... چند درصد ما پای حرف مان به بهای جانمان و از دست دادن عزیزانمان می ایستیم...اگر انصاف داشته باشیم به این نتیجه میرسیم که پای حرفمان تاحدی می ایستیم... یا حسین... مردی ... انسانی که آزادگی را به خواری ترجیح داد... و این چنین یاد واقعه عاشورا بعد از ۱۴۰۰ سال همچنان در ذهن ها تازه است .انگار حسین علیه السلام را دارند همین حالا ... همین فردا... به شهادت می رسانند... و این داغ همیشه ... همیشه تازه و زنده است... سلام بر لبان تشنه کاروان کربلا. سلام بر آزادی و آزادگی حسین علیه السلام.