فعالیت تازه
می دانستم که در اولین فرصت می آیی ... راستی..بازهم تبریک... مبارک است...آزاد کردن دانشنامه بعد از این همه سال... موفقیت بزرگی است...پرسه توی خیابان جمهوری...گوشی های رنگارنگ...... ترافیک سنگین ... خیابان های پر از آدم...خیلی وقت بود دلم برای شلوغی تهران تنگ شده بود... انگار ماها که توی تهران زندگی می کنیم به این ترافیک عادت کردیم.. اگر یک روز سرب و دود نخوریم دچار سوء هاضمه می شویم...هوای این جا بازهم سرد شده .... مراسم وداع مردم با پاپ را که دیدم یک جورایی خاطرات مبهم خرداد ۶۸ برام زنده شد... ( این جا گاهی شلوغ می شه و من رشته کلام را از دست می دهم برای همین پراکنده می نویسم..) برای من همه چیز به پایداری رسیده... وقتی به احساس آرامش و پایداری می رسم... دچار حس عدم کارایی می شم .... یعنی فکر می کنم به اندازه کافی مفید نیستم....الان هم که همه چیز کمی تا قسمتی پایدار شده...برای همین دنبال یک کار تازه هستم.... البته هنوز درباره اش فکر نکردم ...اما باید یک فعالیت تازه انجام بدهم......
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴ ساعت 9:22 توسط كورال
|