مادر تفکرات خاص خودش را دارد... هردو احساسات و عواطف مشترکی داریم.... اما هرکدام به نوعی با آن برخورد می کنیم.... او حرف می زند... من سکوت می کنم... من نمی توانم حرف بزنم.... شیوه برخورد ما با مسائل دو شیوه کاملا متفاوت است....
به سمت شرق می رانم.... بغض دارم .... جاده تمومی ندارد.... سعی می کنم او نفهمد.... مادر است ... از اندوه من غصه می خورد.... ابی می خواند: وقتی تو نیستی.... دماغم را بالا می کشم... مادر حرف می زند.... عاشق درد و دل های طول راهم....اصلا به جز در راه ... جور دیگری نمی توانم حرف بزنم..... مادر می گوید: انسانی که به خاطر غرور عشقش رو کنار بذاره همون بهتر که اصلا عاشق نشه چون عشق غرور بر نمی داره.... باز حرف می زند .... ادامه می دهد.... حرفی نمی زنم ... فکر می کنم من ترجیح می دهم یک مغرور ناکام باشم....
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ مهر ۱۳۸۵ ساعت 7:54 توسط كورال
|