عید نوروز

حالا که ۸۵ داره نفس های آخر رو می کشه، حس می کنم با تمام وجودم دلم براش تنگ می شه... سال خیلی خوبی داشتم... پر از ثبات و آرامش...

 لحظه های خوبش خیلی خیلی بیشتر و به یادموندنی تر از لحظه های تلخش بود... از همه مهمتر اینکه من دوباره برگشتم به خودم و خودم شدم... رفقای تازه ای پیدا کردم... دوستی های قدیمی رو دوباره زنده کردم... دوباره کتاب می خونم... فیلم می بینم... فکر می کنم... در یک کلام دوباره زندگی می کنم.امیدوارم سال بعد نیز این آسایش و آرامش تداوم داشته باشه...

برای همگی تون سال خوب و شادی رو آرزو می کنم... عید و بهارتون مبارک 

300 the movie

اینم سهم ما از این اعتراض... همیشه از این کارا خوشم اومده...

شنیدم با وجود همه انتقاد ها و اعتراض ها باز مجوز اکران گرفته... اگر به جای بند کردن به حا..جی و سید و امر..یکا و عرا..ق دو زار از این فیلم ها می ساختیم که تمدن ایران رو به تصویر بکشه.. دیگه مجبور نمی شدیم به بمب گوگلی متوسل بشیم.

پ.ن: دو سه ماه پیش خوندم که گو گل داره اگوریتم سرچ اش رو عوض می کنه و در الگوریتم جدید جلوی  ترفند بمب گوگلی  گرفته می شه.. حالا راست و دروغش پای خودشون.

یوم الشک

تا آن جا که می دانم مراسم چهارشنبه سوری هرساله در شب آخرین چهارشنبه سال برگزار می گردد... یعنی امشب شب چهارشنبه سوری است  نه هفته دیگه... سال قبل که آتش رو می سوزوندم و از رویش می پریدم...(حالا خوبه اون همه غصه دار بودم پارسال این موقع!) یک درصد هم احتمال نمی دادم که چهارشنبه سوری سال بعدش این طور بستری باشم...

یکی از مهمترین دغدغه !! های آخر سال اهالی کوچه ما همین چهارشنبه سوری است.. که از چند روز قبل چوب و هر چیز قابل اشتعال را جمع می کنیم و ذخیره می کنیم تا به وقتش... امسال اصلا در جریان نیستم که چه خبره و قراره چی بشه... اما هرچی از عصر نگاه می کنم می بینم از چیدن هیزم ها خبری نیست... فکر می کنم بچه ها تصمیم گرفتن مراسم رو هفته بعد به جا بیارن... خوبه .. تا اون موقع منم می تونم حضور موثر!! داشته باشم...

 

پ.ن:غصه خوردن از بستری بودن بهتره چون اگر ناراحت باشی می تونی از روی آتیش بپری اما اگه بستری باشی دیگه نمی تونی ...

 

پ.ن.۲.ساعت هفت ونیم: دقایقی پیش آتش برافروخته شده و من از این که نمی تونم برم پایین بسیار ناراحتم

وقت گذرونی

اونقدر وقت آزاد دارم که واقعا نمی دونم باهاش چه کار باید بکنم... حالا که تقریبا و موقتا ورزش و کامپیوتر از زندگی ام حذف شدند .. می بینم هیچ کار دیگه ای بلد نیستم انجام بدم...

دماغ

دیگر لازم نیست موقع بستنی خوردن حواس مان باشد که دماغ مان در بستنی ها نرود!! 

برگشتم...

حالم خوبه.. هنوز کاملا حواسم سر جا نیومده... ممکنه این جا جفنگ بنویسم... فعلا که مجبورم تمام روز رو دراز به دراز بخوابم و هیچ کاری نکنم به جز فکر... دلم برای همتون تنگ شده... ولی باور کنین همین دو سه خط رو هم به زور نوشتم که بگم هستم... به امید دیدار...

 

دیدار

اشتباه نکردم... خودش بود... خود خودش...  خواهر مردی که روزگاری برای هم همه چیز بودیم و دختر زنی که هیچ وقت من رو نخواست... تمام دو ساعتی که تو باشگاه بودم به این فکر می کردم که چه دنیای کوچیکی داریم...

 پ.ن:چند روزی نیستم... امیدوارم همه موفق باشید.

خاکسترهای آنجلا

کتاب خاکسترهای آنجلا اثر فرانک مک کورت یه سرگذشت نامه است... سرگذشت کودکی که از امریکا به سرزمین مادری اش کوچ می کند... آنجا بزرگ می شود... به مدرسه می رود... مریض می شود... خوب می شود... عاشق می شود... کار می کند... و...  احتمالا همین داستان تکراری سرگذشت همه آدم ها... هنوز تمومش نکردم.. برعکس اکثر کتاب هایی که تا تموم نشه دست بر نمی دارم این کتاب رو آروم آروم می خونم...دلم نمی خواهد به این زودی ها تمام شود... به نظرم این کتاب روح بزرگی دارد...

پ.ن:دندان آخرمان شکسته... تا فردا دستمان به تنها دندانپزشک شهر که جرات می کنیم دهان مان را جلویش باز کنیم نمی رسد...

دندان هفت

دندانمان بدجوری درد می کند.. حس و حال آپ دیت کردن نداریم.. تازه این اوضاع را باید تا دو روز دیگر هم تحمل کنیم....

کما

تصادف خیلی شدید نبود... حالا اینکه چطور اینی که صندلی عقب نشسته به سرش ضربه خورده و رفته تو کما و بقیه هیچ آسیبی ندیدند از بازی های تقدیره... بالاخره بعد از چهار روز از کما بیرون اومده، با خاطر جمع، احوالش رو می پرسم... جواب می شنوم : خوبه ... همه چیز خوبه فقط... فقط شناختش اشکال پیدا کرده... میگم یعنی چی؟ ... میگه : یعنی هیچ کسی رو نمیشناسه... تقریبا با فریاد میگم: یعنی مغزش فرمت شده؟ وای خدای من...خوش به حالش... کاش من جای اون بودم...

پ.ن: نمی دونم برنامه هایی که می نوشته هم از یادش رفته یا فقط آدم ها رو نمی شناسه...

پ.ن.۲: ببخشید... می خواستم ببینم بلاگرد درست شده یا نه الکی پینگ کردم...

برف

تهران رو برف بی موقع بسیار زیبایی سفیدپوش کرده... وقتی وضعیت آب و هوا بی توجه به تقویم دگرگون میشه خیلی کیف می کنم... مثلا اینکه وسط تابستون یه بارون حسابی بیاد... یا این که الان که تقریبا صدای پای بهار به گوش می رسه، داره یه برف حسابی می باره...

زلزله

من نمی دونم الان شب عیدی... توی ماه اسفند... تو این برف و سرما که خود به خود همه چیز در تهران مختل است و کم و بیش داریم یه شرایط بحرانی رو پشت سر می ذاریم.. دیگه ایجاد زلزله فرضی!! چه لزومی داره؟

به خدا گاهی فکر می کنم یا اشکال از میزان درک منه، یا.... نه... همون اشکال از منه وگرنه اینجا که همه چیز سر جای خودشه...

پ.ن: قرار است توی یکی از روز های هفتم و هشتم و نهم تهران رو بلرزونن ببینن می تونن مدیریت بحران کنن یا نه؟ حالا اگر نتونستن معلوم نیست چی پیش بیاد...

پ.ن.۲:از لرزوندن خبری نبوده گویا...همون طبق معمول یه آژیر رو به صدا در آوردن... ما که هیچی نفهمیدیم..

قطار

قطاری که ترمز نداره، هر لحظه ممکنه از خط خارج بشه... اونوقت وای به حال مسافرهاش...

شتاب پول بده نیست

از روز پنجشنبه به در هر دستگاه ای تی امی که زدم پول بده نبود که نبود... حداقل به ۲۰ تا دستگاه سرزدم... جمعه که هیچی ... دیروز هم اوضاع همین بود... همه از سرویس خارج بودند ... یا بطور موقت ارتباط برقرار نبود... یا از این پیام ها که می دونم همه چندین مرتبه دیدین ... دیروز دیگه تقریبا هیچ پولی نداشتم و به امید پول گرفتن از بانک اومده بودم بیرون... که بازهم به در بسته خوردم... این شد که صبح وقتی صدای شادی بخش شمردن پول رو توسط دستگاه ای تی ام شنیدم، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دو دستی روی کنسولش ضرب گرفتم....

پ.ن:اینو دلم نیومد ننویسم: جديد ترين نفرين 2007 : الهي عاشق قل مراد بشي , هر چي بهش بگي دوستت دارم بگه ها.

فاصله

این نوشته مال ۲۴ آبان هشتاد وپنج است...

از دور قضاوت کردن خیلی بده... بهش که نزدیک شدم... دیدم چقدر با آنچه در ذهنم از او ساخته بودم متفاوت است...روزهای دور ۱۵-۱۶ سالگی رو به خاطر می آورم نیمکت های آخر کلاس... شیطنت های من.. او و بقیه....و او از همه بیشتر....من هنوز که هنوزه حس همون روزها رو دارم...۱۰ سال گذشته... درست ۱۰ سال از آخرین روزهای مدرسه.... چقدر احساس میانسالی داشت و من چقدر هنوز احساس نوجوانی دارم...چی بین ما این همه فاصله انداخته....

پ.ن: الان بیشتر از سه ماه از اون روز می گذره... تمام تلاشمون رو می کنیم که بیشتر کنار هم باشیم... اصلا من نمی دونم این مدت چه جوری بی اون سر کردم... از هم بی خبر نبودیم ها... ایمیلی... چتی... اس ام اسی.. هر یکی دو سال یه بار هم دیداری... نمی دونستم این همه به رفیق نیاز داره... حالا اوضاع کلی فرق کرده...اون بهتره... من هم. 

انتظار

چرا من فکر می کردم تو امروز می آیی؟

پ.ن:از ترس اومدنت تمام این دو روز موبایلم خاموش بود...

زبان تخصصی

اون زمانی که دانشجو بودم یه درسی داشتیم به اسم زبان تخصصی استادمون خیلی سخت می گرفت و گیر می داد که هر دفعه امتحان می گیرم و باید همه از رو درس بخونید و معنی معادل انگلیسی اش رو بگید و از این داستان ها... حالا فکر کن ۱۸ واحد درس تخصصی داری اینم گرفتی که استراحتت باشه شده مصیبت... دو سه جلسه اول سخت گذشت .. از جلسه چهارم دیدیم که این جناب استاد تو هر امتحان یک سوال کاملا مشخص می ده و اون اینه: خلاصه درس قبل رو بنویسید.... این شد که از دفعه بعدش دیگر سر امتحانش الکی چیز می نوشتیم و موقع تحویل برگه ای رو که از قبل حاضر کرده بودیم می دادیم دستش... نمی دونم می فهمید یانه... اما مطمئنم اونم اینقدر بیکار نبود که هرفعه برگه های ما رو بخونه.

متفکر...

۱- نه حوصله ایمیل چک کردن دارم... نه اس ام اس خوندن....حوصله جوک ندارم اصلا... موبایلم هم که زنگ می زنه کفرم در میاد که این کیه با من کار داره....

۲- وضعیت پروژه خوبه... کمی تا قسمتی احساس آرامش خیال داریم... ولی من اصلا خوشحال نیستم... نمی دونم چرا...

۳-آقای دکتر دانشمند پروفشنال!! شما بفرمایید تو خون من دنبال چی می گردین.. من قول می دم خودم در اسرع وقت گیرش بیارم و تحویل تون بدم.... اون جوری دیگه هیچ کدوم جونمون به لب نمی رسه.. تو هم از دست من راحت می شی!!

۴- دوست دارم از الان تا یه سال هیچ کاری نکنم... یعنی فکر نکنم...