کلاه برداری از طریق یاهو مسنجر

مثل این که جماعت کلاه بردار و کلاه گذار به تازگی -یا شاید هم از قدیم بوده ما به تازگی مطلع شدیم- دستی از آستین در آورده و به  تکنولوژی رسانده اند و دیگر زحمت زبون بازی و نقشه کشیدن و من بمیرم و تو بمیری هم به خودشون نمی دن.... مطلب زیر کاملا واقعی است و خواهش می کنم اونایی که می دونن به اون هایی که نمی دونن خبر بدن....

اگر یه موقع دیدین دوستتون در یاهو مسنجر آن لاین شد و بعد از سلام و احوال پرسی فرمود: که ببین یه کاری برام می کنی؟ بعد شما میگین چه کاری؟.... بعد دوست عزیز شما می فرماید ۱۰۰ هزار تومان بریز به این حساب و بعدش من تا فلان روز بهت می دهم.... نام و شماره حساب هم می دهد.... بدانید و آگاه باشید که ایمیل دوستتون هک شده و اون شخص هم کسی جز جناب کلاه بردار نیست.خلاصه که مرام به خرج ندین و بدو بدو برین بانک پول حواله کنین.... اول یه تلفن بزنین بعد.

حتما این داستان رو برای دوستانتون تعریف کنین.

باغ فردوس 5 بعد از ظهر

مکان سینما سپیده روز پنجشنبه ساعت ده و پانزده دقیقه صبح   گیشه هنوز باز نشده :

یکراست داخل سینما می رم ...یه آقایی می آد جلو و می گه بفرمایید؟ می گم بلیط می خواستم. میگه برای چه فیلمی؟ می گم : باغ فردوس ۵ بعد از ظهر....با تعجب می گه : ۵ بعد از ظهر!!!!؟؟؟؟ زیر چشمی یه نگاهی به تیزر می اندازم و در همون حال می گم.... نمی دونم ..... شایدم ۵ و نیم بعداز ظهر -از نکته سنجی طرف کفرم گرفته- اما می بینم نه بابا همون ۵ است که.... می گه: خانوم شما برای ۵ و نیم بلیط می خوای ...چرا حالا اومدی؟؟؟ ... من موندم که چی بگم.... که یکی دیگر از آقایون سینمادار!!! که بعدا معلوم می شه مسئول گیشه هم هست.میاد توضیح می ده که: اسم فیلم رو دارن می گن.... که دوزاری اون دوست ما هم سرانجام می افته و می فرماید که آه.... بله ..بله... بفرمایید.

من موندم که اون آقا چی کاره بود....اون همه مدت این فیلم اکران بوده و اسم فیلم رو هنوز نمی دونست.... یعنی پوستر ها رو نگاه نمی کنه؟ دیوارهای محل کارش رو نمی خونه؟ اصلا فیلم رو تا حالا ندیده؟؟؟ مگه میشه؟؟

بی معرفت

بلاگفا درست شده...فعلا البته.... من کمی تا قسمتی احساس شرمندگی می کنم که سه روز هم براش صبر نکردم و یه وبلاگ دیگه ساختم...البته قصد دارم نگهش دارم برای روز مبادا....البته انگار با بلاگ رولینگ هنوز مشکل داره...تست نزدم...باید تست کنم.

فعلا خوبم...همه چیز خوبه...با این که هوا ابریه اما یه جورایی احساس سبکی می کنم... تا کی این حس با من بمونه نمی دونم...فقط چون هفته سختی -از نظر کاری- در پیش داریم امیدوارم اتفاق خاصی نیفته...و بتونیم دهن کارفرما رو ببندیم.

من..ترافیک..بلاگفا

۱ ساعته می خوام برگردم خونه...این اتوبان لعنتی ترافیک....از این جا که نگاه می کنی تا چشم کار می کنه ماشین و ماشین...خدایا تا کی می خواد ماشین نمره بشه و بیفته تو خیابان های این شهر فلک زده....

بازهم بارون های پاییزی شروع شده.... این چند روزه تا تونسته باریده.... یک گوشه ذهن می گوید...خدا را شکر باران می بارد...محصول خوبی در راه است....در کل اما این حس اندوه بارانی رو نمی تونم تاب بیارم....

به هر جون کندنی است دارم یه وبلاگ تو پرشین دست و پا می کنم...برای روز مبادا....گرچه بلاگفا واقعا یه چیز دیگه است... امیدوارم درست بشه.

دعا

آخرین باری که دعا کردم..یادم نیست کی بود. اما یه چیز رو خوب می دونم:دعاها هرگز اجابت نمیشوند.

زبون نفهم...

تا حالا سر و کارتون با آدم زبون نفهم افتاده...نمونه ای از مکالمات ما با جناب رئیس:

زبون نفهم: من فقط منتظرم شما بگین به این مشاور احتیاج ندارین.

ما: ما اصلا از ایشون کمک نمی گیریم... لطفا ردش کنید.

زبون نفهم : من آرزوی روزی رو دارم که اون رو در این شرکت نبینم.

ما: ما دیگر به ایشون احتیاج نداریم.

زبون نفهم: شما بگید اونو نمی خواهید...من در بخش های  دیگر شرکت  از دانشش استفاده می کنم.

ما: دیگه حرفی برای گفتن نداریم..انگار اگر دانش ایشان قابل استفاده بود...ما "..." بودیم...

پ.ن. تا به حالا بیش از صد مرتبه بدون اغراق این مکالمات بین ما رد و بدل شده... یعنی از اواسط بهمن سال پیش به طور متوسط هفته ای ۲-۳ مرتبه....

پ.ن.۱.جای "..." هرچی دوست دارین بذارین...

پ.ن.۲.این بلاگفا که جدیدا سرویسش شدیدا مشکل دار شده... از چهارشنبه هم که بلاگ رولینگ بازی در آورده.... باعث شد که بلاگرد رو هم بیارم اون کنار بذارم....

دنیا

دکتر شریعتی:

دنیا را بد ساخته اند...کسی را که دوست داری.. تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد.. تو دوستش نمی داری... اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد... به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است... زندگی یعنی این.

افطاری

۱- این مایکروسافت نمی دونم چه علاقه ای به دشمن شاد کردن داره... همه طرفداران لینوکس ورداشتن تیتر زدن که ویستا رو نمی شه کپی غیر مجاز کرد... دوستان کامپیوتری" لینوکس من" هم هی ایمیل می زنن که بله .... دوران ویندوز به سر اومد..... حالا در نهایت هم همه صاحب ویستا می شوند...چه با پول... چه بی پول.... مشکل این جاست که ما عادت نکردیم که بهای اون نرم افزاری  رو که استفاده می کنیم بپردازیم...

۲- خواستین تو محل کارتون باربکیو راه بندازین حتما تو فضای باز این کار رو بکنین که کل طبقه رو دود و مه ور نداره....

۳- اندر مزایای ماه رمضان مراسم پر فیض افطار است... که برگزار شد.... یک آن متوجه شدیم کلیه دوستانی که قبول زحمت نموده و مانده اند ...از جمله خودمان توانایی تست طعم و مزه کلیه غذاها و زولبیا و بامیه و .... را پیش از زمان مبارک اذان مغرب داریم.... طنز قضیه این جا بود که هرکی مونده بود روزه نبود.... البته به استثنای تنی چند از برادران صاحب منصب.

۴-پروژه هم خوبه لا اقل الان می بینیم که چند قدمی داره جلو میره...

نترس

کسی که بدترین رو دیده دیگر از هیچ چیز نمی ترسد.... و این هیچ خوب نیست... همیشه باید چیزی باشه که آدم ازش بترسه....

پ.ن. اول نوشتم "زنی" بعد دیدم بهتره که تعمیم بدمش به همه چه زن ...چه مرد.... برای مردها هم نترس بودن خیلی خوب نیست....

سیگار

ضد حال یعنی تو داری سر صبحی چند قدمی رو پیاده می ری تا از هوای فرحبخش بهاری - تابستانی - پاییزی - زمستانی (هوای صبح زود در هر فصلی دل انگیزه) استفاده کنی که  بوی دود سیگار رهگذری تمام حس های خوب رو ازت دور می کنه.... لااقل دیگه کله صبح بی خیال سیگارتون بشین... نه... بشین تو خونه سیگار بکش.... نه... دیگه عواقبش پای خودت...

 تقریبا هر روز این اتفاق برای من می افته....

سرت رو با چی می شوری؟؟؟

 وقتی یک لشگر پنگوئن می بینی که دارن به طرفت میان .. و تو پیش خودت فکر می کنی.... نه!!!!لینوکس چه همه گیر شده ... حتی توی تلویزیون هم دارن براش تبلیغ می کنن...یعنی سطح آگاهی اون قدر بالا رفته که برای سیستم عامل اوپن سورس هم پیام بازرگانی پخش میشه؟؟؟؟..... که ناگهان جماعت پنگوئن ها یکصدا داد می زنن.... گل..گل..گل...گلرنگ..... چه حالی بهت دست می ده؟

توضیح ۱: بنده از مخالفان صد در صد این بند و بساط لینوکس ملی و سیستم عامل بومی هستم...

توضیح ۲: احتمالا این تبلیغ ۱۰۰۰ بار از تلویزیون ایران پخش شده... من تازه دو سه روز قبل دیدم...

توضیح ۳: همون بهتر که لینوکس نبود و گلرنگ بود....

آسوده

این درسته که می گن : "آدم های کودن تر آسوده ترن" ؟

من هم یول می زنم...

از صبح می خوام این flashget رو دانلود کنم... نمی شد که نمی شد...اصلا سایت راه نمی داد که وارد بشم و هی ایراد های جور و واجور می گرفت.... یک ساعتی سر کار بودم آخر هم گفتم برام share کنن که بتونم بردارمش.... بعد از این که آب ها از آسیاب افتاد به صورت ناگهانی -نمی دونم چطور و از کجا- فهمیدم که تمام اون مدت به جای flashget می زدم flashgate ....

مادر تفکرات خاص خودش را دارد... هردو احساسات و عواطف مشترکی داریم.... اما هرکدام به نوعی با آن برخورد می کنیم.... او حرف می زند... من سکوت می کنم... من نمی توانم حرف بزنم.... شیوه برخورد ما با مسائل دو شیوه کاملا متفاوت است....

به سمت شرق می رانم.... بغض دارم .... جاده تمومی ندارد.... سعی می کنم او نفهمد.... مادر است ... از اندوه من غصه می خورد.... ابی می خواند: وقتی تو نیستی.... دماغم را بالا می کشم... مادر حرف می زند.... عاشق درد و دل های طول راهم....اصلا به جز در راه ... جور دیگری نمی توانم حرف بزنم..... مادر می گوید: انسانی که به خاطر غرور عشقش رو کنار بذاره همون بهتر که اصلا عاشق نشه چون عشق غرور بر نمی داره.... باز حرف می زند .... ادامه می دهد.... حرفی نمی زنم ... فکر می کنم من ترجیح می دهم یک مغرور ناکام باشم....

ناتمام

از وقتی خودم رو شناختم همین بوده..... هیچ وقت هیچ کاری رو به آخر نرسوندم.... همیشه ..همه چیز رو به محض اینکه نشانه ای از پیشرفت درش می بینم رها می کنم.... خودم هم نمی فهمم چطوری... و چرا.... از دیروز فکر می کنم دیگه چی مونده که ولش کنم....

نمی دونم چرا تا میام این جا می نویسم یه طوری می شه که مطلبم ناراحت کننده از آب در می آید و یه جوری اندوه رو انتقال می ده... در حقیقت خودم اصلا نمی خوام این طور بشه... اما می شه.... این پست رو می ذارم که یادم باشه که پاییز امسال از پارسال خیلی بهتره... لااقل تکلیف خیلی چیز ها روشن شده.... یه جورایی خودم ثبات پیدا کردم... دیگه دلیلی برای اضطراب نیست... اوضاع و احوال کاری از سال پیش خیلی بهتره ..لااقل  تیم پیاده سازی می فهمه دنیا دست کیه...پروژه هم که داره پیش می ره....  اوضاع مالی هم خوب خیلی بهتره.... خودم هم به خودم بیشتر فکر می کنم.... روزها هم دیگه تاریک نیست.... مدت ها بود این همه دلیل برای آرامش رو یه جا باهم جمع نزده بودم...  

"به چیزهای خوب فکر کن!"

از گفتن این جمله حالم به هم می خوره ... اما تقریبا هر روز مجبور می شم اونو به کار ببرم... بدیش اینه که پشت بندش توی ذهنم می یاد اگر طرف بپرسه چطوری؟ من جواب رو بلد نیستم.... خلاصه که این روزها انگار بیشتر دوستان دچار یاس فلسفی شدن... خودم از این که مجبورم به بقیه دلداری بدم خنده ام می گیره.... وضعیت مسخره ای شده........

یواشکی

۱- این خیلی خودخواهی است و زشت است که به خاطر یه عده کم و ... یه عده زیادی باید در عذاب باشن. خنده اش این جاست که می گن خوردن اشکالی نداره اما باید یواشکی باشه.... خنده تر این جاست که هر بار که یواشکی می ری فلاسک رو برا سایت آب کنی کل شرکت رو اون جا می بینی که یواشکی اومدن فلاسک آب کنن. آقای آبدارچی عزیز هم که می گوید چایی دم کردم بیاین ببرین....

۲- من آخرش نفهمیدم این آیه سوره کافرون که می گه "دین شما برای خودتان و دین من هم برای خودم یعنی چه" این جا اصلا این مصداق پیدا نمیکنه....

۳- همانند سال های پیش امسال هم سور و سات (ساط؟) ما حسابی به پا است... اگر کسی کم و کسری داشت تعارف نکنه....

پاییز

بوی پاییز چند روزیه که داره خودش رو به رخ می کشه... بوی پاییز حالم رو بد می کنه... نمی خوام درباره اش فکر کنم اما باز فکرش می آد سراغم... پاییز برای من پر حس های زرده... پرتنهایی .....ناباوری....انگار همین دیروز بود..... نه حتی همین دیشب...... اون موقع هم پاییز بود ....... کم کم داره به یه سال می رسه.... و این یک سال برای همه ما سال پر دردی بود....  فقدان آدم های بزرگ باعث می شه معنی و مفهوم واقعی فقدان رو خوب تر بفهمیم ....تا آذر هنوز ۲ ماه مونده... اما این حال و هوا ..... باز منو به روزهایی که مثل شب تاریک بود کشوند.....