گرداب

صدایش لاینقطع توی گوشم می پیچد.....اَه ه ه ه ....چقدر حرف می زند....نمی داند انگار که من تصمیمم را گرفته ام ..... نمی داند انگار که من در مورد یک موضوع یک بار فکر می کنم.... یک بار تصمیم می گیرم و یک بار اجرا می کنم..... نمی داند انگار.....وای ی ی..... باز هم که دارد حرف می زند.....دلم می خواهد بلند شوم..... روی میزش بکوبم و فریاد بزنم:من از روز اول هم مصمم بودم..... یالا امضا کن می خوام پرواز کنم..... به خودم اما می گویم:نه.... صبر کن.....آروم باش .... تحمل کن..... از میرداماد تا یوسف آباد مگه چقدر راهه .... آروم باش به موقع می رسی..... هنوز دارد یه چیزهایی می گوید: شانس...بچه های تاپ ایران.... آی کیوی بالا..... شانس بزرگ..... به کوهها نگاه می کنم.....پر برفند.....توی سرمای بهمن ..خیس عرقم....دوباره به اتاق برمی گردم..... دلیل اصلی را می گویم... لبخند می زند:همه از این گرداب فراری اند و اونوقت می خواهی با پای خودت...... طَعنه اش را ناشنیده می گیرم..... لبخند می زنم: من تصمیم گرفتم..شما هم امضا کنید..... می پرسد: راهی نیست..... صدایی می شنوم که می گوید نه.... می خواهم بروم.... امضا می کند با تاسف.... ته دلم خالی می شود....غرور جوانی اما به من می گوید: این حرف ها رو به خاطر از دست دادن نیروی خوبی مثل تو گفت.... چیزی نیست... حتما ...روزهای بهتری می آید..... نامه تایید استعفا رو می گیرم...دارم بال در می آورم.... انگار سند آزادی ام رو امضا کرده ....باید با شیرینی بروم........

روزهای پنجشنبه از اون جا رد میشم.....ناخودآگاه پام رو روی پدال گاز فشار می دم..... سعی میکنم.... ضربان قلبم رو منظم کنم.....هنوز هم اون صدا توی گوشم می پیچد که با پای خودت توی اون گرداب پا نذار......

من اما امروز غرق این گردابم....

پنچری

کم کم دارم یاد می گیرم...باور کن بدون تو هم می شه رانندگی کرد.... می شه با لاستیک پنچر کلی پرسه زد..... می شه بدون ترمز توی ترافیک تهران روند.... می شه بدون این که بیای به دادم برسی ..خودم به داد خودم برسم..... اولش خودم هم باور نکردم.... اما شد..... خیلی ساده تر از اون که فکر کنی....

خودخواهانه است اما فکر می کنم ..........

23 مرداد

"حیف...

می دانم که دیگر بر نمی داری از آن خواب گران سر

تا ببینی خرد سال سالخورد خویش را

کاین زمان چندان شجاعت یافته است تا بگوید

راست می گفتی پدر...."

 

ظهر امروز ۱۳ سال گذشت.....

زندگی..

حالا برو ای مرگ! برادر! ای بیم ساده آشنا!

 تا تو دوباره برگردی

من هم قول می دهم ... یاد بگیرم چگونه عاشق شوم.....

روز پدر

روز پدر مبارک.

پ.ن :از همین تریبون روز پدر رو به پدر خودم هم تبریک می گم... بابا جان به محض این که از سفر بیای تعدادی قابل توجهی هدیه منقول و غیر منقول انتظارت رو می کشه...سوغاتی یادت نره....

دل

دوست داشتن دل می خواد...نه دلیل.

اس ام اس پورنگی

سرم داره می ترکه....اونقدر سرم درد می کنه که دیگه نمی تونم رو مونیتور نگاه کنم...سغی می کنم چشمام رو ببندم...اما حوصله ام سر می ره.... حوصله آهنگ گوش دادن هم ندارم....از صدا حالم به هم می خوره...... همهمه جلسه طراحی پروژه داره گوشم رو کر می کنه.... با این که سرحال هستم ولی این درد فیزیکی داره کم کم عصبانی ام می کنه.....

۵ شنبه قرار سفر داشتم ..... به دلایلی که کلاس داشتن یکی از اون ها بود منصرف شدم... نتیجه: اس ام اس یکی از دوستان به این مضمون: عمو پورنگ توی هواپیمای ما است ... کاری باهاش نداری؟ البته باید بگم که موبایلم رو ۶ ساعت بعد از اس ام اس چک کردم و کلی حرص خوردم....

امروز فقط و فقط به امید تعطیلی ۳ شنبه بیدار شدم......هوای این جا بد جوری گرم شده....همش به خودم نوید عصر رو می دم که دو سه ساعتی خودم رو به خنکای آب بسپارم....

خوب از قرار یکمی سردردم بهتر شده....

مختلف

توی مصراع "توانا بود هرکه دانا بود" موندم.....خط هایی که می نویسم اونقدر زشت و کج و معوج است که اصلا می ترسم به استاد نشان بدم....بدبخت بی چاره دفعه پیش یه تعریفی از من کرد که قلم در دستم نرم است و انس پنجه و قلم و کارت خوبه و..... خلاصه نتیجه این شد که اصلا این سرمشق آخر رو نمی تونم در بیارم..... وقتی دیدم اوضاع این طوری است از پروسه رها سازی استفاده کردم و یه چند روزی است که بهش دست نزدم....خدا کنه که آبرو و حیثیت ما حفظ شود.....

کتابی شروع کردم به نام فرزند سپیده دمان.....هنوز به جایی نرسیدم و پیش نمی رم.......

این داستان لبنان هم بسی اینجانب را متاسف نمود علی الخصوص پس از پست قبلی که بنده مرحمت فرموده بودم که به ما چه؟

از موفقیت جراحان ایرانی هم کلی کیفور شدیم...

از بیکاری به آستانه خستگی مزمن مفرط بی پایان رسیدم.... دوباره روزها مثل هفته می گذره.....

دیگه همین.

 

من...سلامتی...جنگ

ذهنم خیلی در گیر شده.... فقط یه چیز رو می گم...... توی هر شرایطی که هستین قدرش رو بدونین چون بدتر از اون هم وجود داره...... از دیشب یه ریز توی فکرم..... دوستی دارم که ورزشکار است و از من چند سالی کوچکتره. ازش چند روزی خبر نداشتم..... دیروز که دوباره دیدمش  برام تعریف کرد که چقدر افسرده شده....چقدر ناراحته...در عرض ۳ روز.....فکرم قاتی است و خوب نمی تونم بنویسم.... چهارشنبه کنار استخر حالش بد می شه...دکترها می گن سکته خفیف بوده..... نمی دونم چقدر به حرف این دکتر ها باید اهمیت داد...اما...برای یه دختر ۲۲ ساله این حرف ها باید خیلی زود باشه..... یا شاید الان دیگه قاعده ای وجود نداره..... فکرم بدجوری داغ کرده..... اگر ورزشکار نبود حتما اوضاع خیلی بدتر می شد..... من نمی دونم چی باید بگم یا چجوری دلداریش بدم......دیروز کلی حرف زد..... و من همین جوری موندم چی بگم.... فقط اینو می تونم بگم که باید قدر سلامتی رو دانست ..گاهی  فاصله شادی و غم به اندازه یه لحظه کم میشه.....

این داستان جنگ لبنان هم خیلی خنده دار شده ها...... یاد دوران جنگ توی تهران و ایران می افتم که این ها همه مرده بودن به داد ما برسن..... گرچه من با مفهوم جنگ اساسا مخالف هستم اما یه سوال دارم : به ما چه مربوطه لبنان جنگ است؟ توی یکی از سایت ها از خبرنگارهای اعزامی به لبنان انتقاد کرده بودن که چرا برا خق ماموریت و این چیزها می رن و خوب گزارش نمی کنند..... دوست دارم بگم آخه پدر من ! تو خودت حاضر بودی که بری وسط آتش و خون و هی گزارش با آب وتاب تحویل مردم بدی؟ بابا انصاف هم خوب چیزی است....

نوشی

امروز درست یک سال است که کسی دیگه این جا چیزی نمی نویسه..... گاهی وقت ها دلم خیلی برات تنگ می شه.... امیدوارم تو و اون دو تا وروجک هرجا هستین سالم و سلامت و شاد باشید...

چند تا جمله جالب از کتاب سفر به دشت ستارگان..

 

او می خواهد همه چیز را مرتب کند..چون در خودش بی نظمی حاکم است.این هم نوعی عشق است.

ما هر روز بهترین راهی را که باید دنبال کنیم..می بینیم..اما بازهم به راهی می رویم که به آن عادت کرده ایم..

شاید با کمی تلاش روزی موفق شوم بفهمم که آدمها همیشه در وقت مناسب به جایی که باید برسند..می رسند.

تولد عمو پورنگ....

اول از همه عمو پورنگ عزیزم.... تولدت مبارک...... امیدوارم که همیشه شاد باشی..... برات بهترین آرزوها رو دارم.....

از خرداد امسال شروع کردم به خواندن کتاب های پائولو کوئیلو قبلا تحت هیچ شرایطی نه حاضر بودم کتاب هاش رو بخوانم و نه می تونستم....۵ خط که می خوندم خسته می شدم.... البته این اتفاق یک بار سالها پیش اون موقع که کیمیاگر تازه ترجمه شده بود رخ داد.... "بریدا " را دوستی برام آورد بازهم نتونستم بخونم.... تا یک عصر خردادی از زور بی حوصلگی یک ورقی به کتاب زدم..... و معجزه رخ داد......من ....بریدا .... بخش دیگر.....نمی دونم چی بگم..... فقط معجزه ای بود ..... همین... می خواستم بگم دیر اتفاق افتاد اما....باور دارم که هرچیزی زمانی دارد....... احساس نزدیکی تفکر من و نویسنده..... درک عمیقی که اون از پنهان ترین زوایای احساس داره جالبه.... بعد ...."بر ساحل رودخانه پیدرا" را خوندم.....بازهم من بودم..... و  آخریش همین دیشب تموم شد...... سفر به زیارتگاه سن ژاک دشت ستارگان... خودم هم باور نمی کنم....اصلا نمی دونم چرا دارم این ها رو می نویسم.....می نویسم که فراموش نکنم.......تمام دیشب و شب قبلش ....من .....انگار روح من........از جسم من جدا بود.....کاملا پرواز روحم رو حس کردم....شاید هم این آغازی برای روان پریشی باشه.....هرچی بود یک حس تازه بود که نمی خوام از یاد ببرم.....

کتاب هاش به آرامش می ده و نگاه من رو داره تغییر میده...دارم رشد می کنم..... یک رشد روحانی .....