گرداب
روزهای پنجشنبه از اون جا رد میشم.....ناخودآگاه پام رو روی پدال گاز فشار می دم..... سعی میکنم.... ضربان قلبم رو منظم کنم.....هنوز هم اون صدا توی گوشم می پیچد که با پای خودت توی اون گرداب پا نذار......
من اما امروز غرق این گردابم....
روزهای پنجشنبه از اون جا رد میشم.....ناخودآگاه پام رو روی پدال گاز فشار می دم..... سعی میکنم.... ضربان قلبم رو منظم کنم.....هنوز هم اون صدا توی گوشم می پیچد که با پای خودت توی اون گرداب پا نذار......
من اما امروز غرق این گردابم....
خودخواهانه است اما فکر می کنم ..........
می دانم که دیگر بر نمی داری از آن خواب گران سر
تا ببینی خرد سال سالخورد خویش را
کاین زمان چندان شجاعت یافته است تا بگوید
راست می گفتی پدر...."
ظهر امروز ۱۳ سال گذشت.....
تا تو دوباره برگردی
من هم قول می دهم ... یاد بگیرم چگونه عاشق شوم.....
پ.ن :از همین تریبون روز پدر رو به پدر خودم هم تبریک می گم... بابا جان به محض این که از سفر بیای تعدادی قابل توجهی هدیه منقول و غیر منقول انتظارت رو می کشه...سوغاتی یادت نره....
۵ شنبه قرار سفر داشتم ..... به دلایلی که کلاس داشتن یکی از اون ها بود منصرف شدم... نتیجه: اس ام اس یکی از دوستان به این مضمون: عمو پورنگ توی هواپیمای ما است ... کاری باهاش نداری؟ البته باید بگم که موبایلم رو ۶ ساعت بعد از اس ام اس چک کردم و کلی حرص خوردم....
امروز فقط و فقط به امید تعطیلی ۳ شنبه بیدار شدم......هوای این جا بد جوری گرم شده....همش به خودم نوید عصر رو می دم که دو سه ساعتی خودم رو به خنکای آب بسپارم....
خوب از قرار یکمی سردردم بهتر شده....
کتابی شروع کردم به نام فرزند سپیده دمان.....هنوز به جایی نرسیدم و پیش نمی رم.......
این داستان لبنان هم بسی اینجانب را متاسف نمود علی الخصوص پس از پست قبلی که بنده مرحمت فرموده بودم که به ما چه؟
از موفقیت جراحان ایرانی هم کلی کیفور شدیم...
از بیکاری به آستانه خستگی مزمن مفرط بی پایان رسیدم.... دوباره روزها مثل هفته می گذره.....
دیگه همین.
این داستان جنگ لبنان هم خیلی خنده دار شده ها...... یاد دوران جنگ توی تهران و ایران می افتم که این ها همه مرده بودن به داد ما برسن..... گرچه من با مفهوم جنگ اساسا مخالف هستم اما یه سوال دارم : به ما چه مربوطه لبنان جنگ است؟ توی یکی از سایت ها از خبرنگارهای اعزامی به لبنان انتقاد کرده بودن که چرا برا خق ماموریت و این چیزها می رن و خوب گزارش نمی کنند..... دوست دارم بگم آخه پدر من ! تو خودت حاضر بودی که بری وسط آتش و خون و هی گزارش با آب وتاب تحویل مردم بدی؟ بابا انصاف هم خوب چیزی است....
او می خواهد همه چیز را مرتب کند..چون در خودش بی نظمی حاکم است.این هم نوعی عشق است.
ما هر روز بهترین راهی را که باید دنبال کنیم..می بینیم..اما بازهم به راهی می رویم که به آن عادت کرده ایم..
شاید با کمی تلاش روزی موفق شوم بفهمم که آدمها همیشه در وقت مناسب به جایی که باید برسند..می رسند.
از خرداد امسال شروع کردم به خواندن کتاب های پائولو کوئیلو قبلا تحت هیچ شرایطی نه حاضر بودم کتاب هاش رو بخوانم و نه می تونستم....۵ خط که می خوندم خسته می شدم.... البته این اتفاق یک بار سالها پیش اون موقع که کیمیاگر تازه ترجمه شده بود رخ داد.... "بریدا " را دوستی برام آورد بازهم نتونستم بخونم.... تا یک عصر خردادی از زور بی حوصلگی یک ورقی به کتاب زدم..... و معجزه رخ داد......من ....بریدا .... بخش دیگر.....نمی دونم چی بگم..... فقط معجزه ای بود ..... همین... می خواستم بگم دیر اتفاق افتاد اما....باور دارم که هرچیزی زمانی دارد....... احساس نزدیکی تفکر من و نویسنده..... درک عمیقی که اون از پنهان ترین زوایای احساس داره جالبه.... بعد ...."بر ساحل رودخانه پیدرا" را خوندم.....بازهم من بودم..... و آخریش همین دیشب تموم شد...... سفر به زیارتگاه سن ژاک دشت ستارگان... خودم هم باور نمی کنم....اصلا نمی دونم چرا دارم این ها رو می نویسم.....می نویسم که فراموش نکنم.......تمام دیشب و شب قبلش ....من .....انگار روح من........از جسم من جدا بود.....کاملا پرواز روحم رو حس کردم....شاید هم این آغازی برای روان پریشی باشه.....هرچی بود یک حس تازه بود که نمی خوام از یاد ببرم.....
کتاب هاش به آرامش می ده و نگاه من رو داره تغییر میده...دارم رشد می کنم..... یک رشد روحانی .....