این روزها بیشتر کتاب می خونم و ورزش می کنم.... سعی می کنم تا می تونم فیلم ببینم .... ایرانی و خارجی فرقی نمی کنه.... فقط فیلم باشه....از اون میان اون وقت تک و توک فیلم خوب هم می شه پیدا کرد که مدت ها فکر را به خود مشغول نگه داره.... من تقریبا ۶ ماه بود که خودم را از یاد برده بودم.... خیلی طول کشیده اما دوباره به آفتاب سلام می کنم.... دوباره می خوام روی فرم بیام.... فعلا هم که منتظر کاربرانیم تا نظر بدهند.... تا فاز بعدی شروع شود......

شریعتی

خداوندا

به آنان که دوست داری بیاموز

که عشق از زندگی کردن بهتر است

و به آنان که دوست تر می داری بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر

 

برای سالیان دراز این  یکی از محبوب ترین شعر های من بود ..... همیشه توی ذهن داشتم و همیشه سعی می کردم دوستدار باشم تا عاشق.... بهایش را همیشه ....همیشه پرداخته ام....وقتی عاشقی معشوق باید مال تو باشد.... اما وقتی دوستدار هستی..... او مال خودش است.... رها و آزاد و تو از خوشی او... شادی او ....خوشبختی او خوشبختی....اما حالا در آستانه ۲۸ سالگی می فهمم که عاشقی کردن شاید ارزنده ترین موهبت است که هرکسی از آن بهره مند نمی شود...

کاش به جای دوست داشتن ...عاشقی می کردم....

شعر بالا از دکتر علی شریعتی بود.... امروز ۲۹ خرداد ۱۳۸۵ درست ۲۹ سال از درگذشت ایشان می گذرد می خواستم مطلب بهتری به این مناسبت بنویسم که حرف های بالا اومد توی ذهنم.... روحش شاد...

 

برانکو برو بیرون....همین حالا........

 

فوتبال

خوب این هم از فوتبال..... از تب تندی که به این جا رسید..... دلم برای همه مردم ایران همه بچه های ایران می سوزد..... نیمه دوم.... نیمه دوتا مربی بود که اون ها هم حسابی گل کاشتند جناب برانکو همچنان تو لاک دفاعی خودش بود....دایی و میرزاپور هم که خسته نباشند..... میرزاپور که تو تمام بازی ها ۲ تا گل را حتما باید بخوره والا نمی شه.... دایی هم که درخت بود اون وسط...... فوتبال با ترس جور در نمی یاد..... جسارت می خواد ..... بابا جرات و جربزه می خواد.......امیدوارم تو بازی های بعدی این جسارت پدیدار گردد....آمین

از دست این بلاگفا

از مدیریت بلاگفا معذرت می خوام اما واقعا که...... با این سرویس شما! (سعی می کنم حرف بد ننویسم) دو ساعت تایپ کردم همش پرید ....صبح هم که اصلا بالا نمی اومد.....

سفرنامه

رفتم مشهد..... خودم هم باورم نمی شد..... دو تا سفر پشت سر هم توی این پیک کاری..... اما واقعا لازم داشتم..... زیر این فشار داشتم له می شدم.... الان یعنی از شنبه که دوباره اومدم سرکار خیلی بهترم..... فکر می کنم مغزم refresh شده و من به این تازگی نیاز داشتم.....

هم سفرم به جنوب خیلی عالی بود..... هم سفر به مشهد..... این بار به خیلی جا ها سر زدم که توی دو دفعه قبلی نرفته بودم.... توس مزار فردوسی و البته اخوان ثالث که چه غریبانه گوشه ای دنج از محوطه فردوسی خفته بود و کسی شاید حتی نمی دانست که او کیست ..... خودم را با این جمله دلداری می دهم که 1000 سال بعد این هم مثل فردوسی معروف می شود....زیر لب می خوانم:

ما چون دو دریچه روبروی هم

 آگاه زهر بگو مگوی هم

............

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است.....

به نادر شاه و کلنل پسیان و امامزاده خواجه ربیع هم سرزدم که سبک معماری فضای امامزاده به نظرم جالب بود....یعنی حیاط روشنی داشت که توی فضای گرفته مشهد غریب بود..... کوهسنگی..... مونو ریلی که هر آن احتمال داشت بیفته روی سرت....بازی ایران و کرواسی......بازار الماس..... و البته مسجد گوهرشاد و بارگاه امام رضا......

 

جنوب

همیشه حس خوبی به جنوب داشتم.... هوای جنوب ....باد گرمی که از خلیج فارس به صورتت می خوره... ساحل مرجانی.....آب پاک....صاف.....زلال...... دلم می خواست خودم رو به دست اون زلالی بسپارم و تا همیشه برم......آبی..... سبز.....سورمه ای..... آب.... دریا ...... اقیانوس..... بی انتها..... من اما هنوز اون وسعت بی نهایت را با بند بند وجودم لمس کردم...... هوای جنوب ....گرمای جنوب..... بوی آب.... بوی دریا..... کاش هیچ وقت بر نمی گشتم.....جنوب ..... برای من یک نقطه بی وزنی بود... یک سکوت و سکون مطلق بعد از همه این ماجراها و این درگیری های پایان ناپذیر شغلی...... سفر کوتاهی بود.....اما به نظرم عمیق بود.......خیلی عمیق......واقعا به این سفر احتیاج داشتم.....الان خوب خوبم.... پر انرژی ..... فعال ....توپ توپ......هوای جنوب به من می سازد......