بی عنوان
این پست را دارم توی بدترین شرایط می نویسم..... خبر اونقدر ناگهانی و غیر قابل باور بود که هنوز هم دارم توی بهت به سر می برم.... از دست دادن یک دوست.... یک همکار و یک پشتیبان.... خدای من...برام اونقدر عزیز بود که حالا نمی دانم چه جوری باید ادامه بدم.... کاش همه این ها یک خواب طولانی و سخت باشد..... کاش همه اون چیزهای مبهم توی اون عصر جمعه غبار گرفته و ابری... اون تابوت...اون کلام...زنگ های ناقوس ....همه و همه.... خیالی بیش... نبود.... در سوگ نشستن برای مردی که آرزوهای بزرگی داشت و کارهای نیمه تمام زیادی..... کار دشواری است.....مردی که برای همه به وسعت این دنیا معنا داشت.....خدا....کمرمان را شکستی ......چرا......
پ.ن. عنوانی نه در خور او پیدا کردم.... نه ذهن آشفته به من مجال یافتن لغات را می دهد....
برایم دعا کنید..........