بی عنوان

اون روزی که پست قبلی را برای هواپیمای سی یکصد وسی نوشتم اصلا فکر نمی کردم که دست تقدیر چه بازی هایی را برام در نظر گرفته.....

این پست را دارم توی بدترین شرایط می نویسم..... خبر اونقدر ناگهانی و غیر قابل باور بود که هنوز هم دارم توی بهت به سر می برم.... از دست دادن یک دوست.... یک همکار و یک پشتیبان.... خدای من...برام اونقدر عزیز بود که حالا نمی دانم چه جوری باید ادامه بدم.... کاش همه این ها یک خواب طولانی و سخت باشد..... کاش همه اون چیزهای مبهم توی اون عصر جمعه غبار گرفته و ابری... اون تابوت...اون کلام...زنگ های ناقوس ....همه و همه.... خیالی بیش... نبود.... در سوگ نشستن برای مردی که آرزوهای بزرگی داشت و کارهای نیمه تمام زیادی..... کار دشواری است.....مردی که برای همه به وسعت این دنیا معنا داشت.....خدا....کمرمان را شکستی ......چرا......

پ.ن. عنوانی نه در خور او پیدا کردم.... نه ذهن آشفته به من مجال یافتن لغات را می دهد....

برایم دعا کنید..........

به جای تسلیت

گاهی وقت ها چقدر واژه ها حقیرند..... چقدر کلمات بی مفهوم و بی فایده اند.... چقدر ...... حیرت آور است.... کلمات به نظرم چقدر ناتوان و شاید حتی ...احمقانه می رسد...... تسلیت چه فایده ای دارد.... تاسف..... اندوه.......صبر....صبوری .......... طاقت...... یعنی چه.....جند روز گذشته....هنوز هم بند ...بند ....وجودم می لرزد...هنوز هم  فکرم کار نمی کند......چه فایده...... اون اتفاقی که نباید ..افتاد و همین اصل است.....من به کسی تسلیت نمی گم..... برای کسی تقاضای تحمل نمی کنم..... من از همه کلیشه ها بیزارم.....من تسلیت نمی گویم.... اما فراموش هم نمی کنم.... من هرگز مظلومیت شما را و عزیزانتان فراموش نمی کنم....گرچه باور دارم همیشه پاینده اید......

پ.ن. تقدیم به بازماندگان هواپیمای سی یکصد و سی

اوضاع و احوال

روی هم رفته خوبم.... به غیر از این عنصر تنبلی لعنتی که باعث شده هنوز خواندن درس ها را به طور جدی شروع نکنم ...همه چی داره خوب پیش می ره ....

 اوضاع و احوال کاری هم تقریبا بدک نیست و دیگه خبری از اون فشارهای چند ماهه اخیر نیست .... البته قرار بود این فشار ها مضاعف بشه ...اما ....یک جورایی همه چی ساکن شده....تا ببینیم که بالاخره چی پیش می یاد....

نمی دانم چرا مثل دوران لیسانس اونه همه جدیت از خودم نشان نمی دم و به درسها نمی رسم.... کاش می شد بهتر درس می خواندم... هر هفته می گم از امروز و بعدش هیچی به هیچی......

هوای تهران این روزها بد جوری آلوده است.....نمی دانم چرا مدارس را تعطیل نمی کنند.....

خلاصه برام دعا کنید که به خودم بیام و با جدیت درس بخونم.....