یا حسین شهید....

امام حسین...... مردی بزرگ بود...... مردی که ایستاد...... ایستادگی کرد...... ایستادن سر حرف تا مردن..... کاری است که از عهده همه بر نمی یاد ....... این روزها فکر می کنم اگر الان کسی دنبال ۷۲ نفر یار بگرده تا باهاش بمونن و بمیرن.....چند نفر واقعا راضی می شن...؟ نمی دونم از امام حسین گفتن کار ساده ای نیست....... یا امام حسین.....

من سالروز شهادت این مرد بزرگ را به همه تسلیت میگم....

راستی بازهم زود قضاوت کردم.....منو ببخش.....

15 بهمن تولد من!

و تو رفتی و هنوز .....

 سال هاست که در گوش من آرام آرام.....

 خش خش گام تو تکرار کنان ....

می دهد آزارم...

خوب شنبه نیستم که این رو بنویسم....مثل سال پیش..... من یکسال دیگر هم بزرگ تر می شوم..... این بار اصلا حس بزرگ شدن ندارم....بیشتر احساس می کنم یک قدم دیگر به رفتن..... نزدیک می شوم و این خوب است....

خیلی ...خیلی ...دلگیرم ۲۷ سالگی به من خیلی سخت گذشت...... امیدوارم ۲۸ سالگی این طور نباشد......

خدایا ۲۸ سالگی ام را بر من مبارک گردان......آمین

واگویه هایی میان خواب و بیداری

این اولین نوشته من توی بهمن ماه امسال است....ماه بهمن...ماه من....الان داشتم نوشته های بهمن سال پیش را می خواندم....چه با انگیزه.... چه با امید... چه پر انرژی....خدا.....چقدر پشت من بودی.... چطور شد...چرا ناگهان همه چیز به هم خورد....دیگر نه امیدی.... نه انگیزه ای.... و نه حتی انرژی ای برای ادامه ندارم.....خدا ....! ...... چرا به آنی همه چیزم را گرفتی....؟ چقدر من تنهام...چقدر بی توام.....دیگه توان خواستن هم ندارم.... تف.... به این روزگار.... به این دنیای بی اعتبار..... دیگر حتی معجزه هم کاری برای من نمی تواند بکند.....

دیروز توی کلیسا برای لحظاتی حالم را نفهمیدم.....با خودم گفتم اگر خدا این جاست....پس باید به داد من برسد..... اما ....خیلی وقت است که دیگر معجزه ای رخ نمی دهد.....

چقدر عجیب است....این جا که نویسم آروم می شوم......