رهایی
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت
آزمون تلخ زنده بگوری........
کاش بودی...
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت
آزمون تلخ زنده بگوری........
کاش بودی...
این جمله را امروز توی متون کامپیوترم پیدا کردم... نمی دانم از کجا اون رو نوشتم ولی خیلی غریب به حال و هوای من نزدیک بود..... و من امروز بی توام.........
ترس
فکر یک لحظه بی تو بودن
در ميان تک تک لحظه های با تو بودن است
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.......
صدای موسیقی گوشهایم را پر کرده...از سکوت و آرامش و موسیقی اما.... خبری نیست..... چند روزی است که از اولین باران پاییزی می گذرد...من این جا در این اتاق با صدای رعد و باران ...مرثیه کویر و باران را زمزمه می کنم.... به یاد روزهای خوش گذشته...بوی بارانی که با بوی بوم و رنگ و سنگ و دوده می آمیخت و طنین صدای استاد که می خواند......ببار ای بارون ببار......روزها چه سریع می گذرند....
این روزها فکر می کنم...بدوم هم به زندگی نمی رسم..... اوضاع درسی ام از اون حالت پر اضطراب خارج شده....گرچه هنوز هم دل نگرانم.... اما چیزهایی در ذهنم می گوید...موفق می شوی.....باید موفق شوم.....هر مقاله تازه ای که دانلود می کنم کلی آروم می گیرم.......کاش فردا استاد مقاله من رو تایید کنه...
می خواهمت هنوز....آری ..... هنوز هم.....