فاصله

هیچ وقت فکر نمی کردم که یک موقع این همه دلتنگ صدات بشوم..... باور نمی کردم که برای شنیدن صدات این همه لحظه ها را بشمارم.... تازه اون وقت نتونم باهات اون طوری ...مثل همیشه حرف بزنم... نه اصلا امکان نداشت.... اون روز ها....روزهای خوشبختی..... روزهای شاد..... خودم را تو صدات غرق می کردم.... سرخوش و مست....همه چیز ادامه پیدا می کرد...اما حالا باید چیزی گم شده باشد یک حلقه مفقوده.... به خودم گفتم این صدا...این صدا خالی صدای من نیست .....صدای غریبی است با لحنی غریب تر.....آه......از خودم می پرسم....آیا هرگز می توانم تو را ببخشم؟ ..... حالا میان ذهن من و زیارت تو فاصله ای است.......فاصله ای است.....

رمضان

امسال حال و هوای دیگه ای دارم..... برخلاف اعتقادات همیشگی ام که انسان برای ارتباط احتیاجی به چیزی نداره...این بار اما بد جوری جدا افتاده ام.... توان دعا کردن را نداشتم.....احساس دوری شدید از خدا داشتم..... دلم.... دستم و حتی زبانم به دعا نمی رفت......اما..... حالا خیلی بهترم....بهتر....بهتر... یک حس آرامش خوبی دارم....کاش خدا توی این ماه مبارک دعا های مرا مستجاب می کرد....

هنوز دل نگران عمو پورنگ هستم....اون به واقع خودش را وقف بچه های ایران کرده است....پروردگارا به او و به خانواده اش صبر بده.....آمین

عمو پورنگ

خبر خیلی کوتاه بود....خیلی عمیق به طوری که تا مغز استخوانم  را سوزاند.... بعد از قریب یک سال مبارزه....برادر داریوش فرضیایی همان عمو پورنگ خودمان .... اصلا نمی تونم ادامه بدم..... عمو پورنگ اون موقع که من از مشکلات و درس هام و بی کسی هام می نوشتم تو  توی چه حالی بودی..... یکشنبه چقدر منتظر بودم توی جام جم ببینمت.... خودت چقدر اصرار داشتی که فردا حتما برنامه آخر من رو ببینید...... و اون وقت اون اتفاق و اون خبر...... چقدر برای سلامتی برادرت دعا کردیم..... چقدر از خدا خواستیم..... همه منتظر معجزه بودیم.....

اون تن خاکی را رها کرد و من مطمئن هستم الان خوشحال و راحت است.... عمو غصه نخور.... هوای مادر را داشته باش..... عمو می دانم خیلی سخت است ..... می دانم بی خود می گم غصه نخور ..... عمو دوستت دارم ..... مواظب خودت باش.... عمو خدا بهت صبر بده..... نمی دانم چقدر صبوری می خواد تا بتونی بار به این سنگینی را به دوش بکشی..... عمو....  

.....

دلم خیلی ....خیلی گرفته ...اون قدر احساس بی کسی دارم که نمی دانی.... دلم می خواست ساعت ها برات حرف می زدم....از گرفتاری ها...کارهای درهم برهم..... دانشگاه .... کلاس ها....تحقیق.... انگلیسی.... و موفقیت ها م.... می گفتم....آرزوی این روزها را داشتم..... اما احساس خوشبختی نمی کنم....دائم نگرانم.... یک هفته است که بی خواب شدم.... دائم فکر و خیال و نگرانی....آه...... چقدر جای تو خالیست..... باید اعتراف کنم که این روزها دیگر کمتر.....نه.....ولش کن..... یادته چقدر از این ولش کن گفتن های من کفری می شدی.؟......تو کجایی؟ من کجام؟؟؟؟؟ بد جور هوات رو دارم.... دوتا از کلاس هام با هم تداخل داره از جمعه تا حالا دارم فکر می کنم.... که چه کار کنم..... کاش بودی و نقشه هام رو برات می گفتم وتو تایید می کردی.....اون وقت چقدر آروم می شدم...... جای تو خالیست.... دلم بدجوری هوای تو را دارد...... کاش بودی....

کاش من تمام می شدم.......

مرسی بلاگفا

وبلاگ من با لطف بلاگفا به خودم برگشت از مدیریت محترم بلاگفا بی نهایت ممنون....

دنیز جون از لطف تو هم ممنون

باید بلاگ رولینگ را درست کنم.... سر فرصت لینک های کناری را هم ذارم...

حالا قدر این جا را هم بهتر می دانم.......

دوستت دارم...آبی خاکستری و گاهی سیاه

مهرگان

مدرسه ها هم که از امروز باز شد..... من که هیچ وقت نه دلم برای مدرسه تنگ می شد و نه آرزوی بازگشایی اون رو داشتم.... از سرود های "مدرسه ها باز می شه!!!" و "همشاگردی سلام " هم خیلی بدم می یومد.... از بس که ما رو تو مدرسه اذیت می کردند..... این رو بدون اینکه بخوام پیش داوری کنم و یا یک تنه به قاضی برم ....گفتم...

اما امسال برای خودم هم که دوباره درس خوندن را شروع می کنم سال تحصیلی جدید محسوب می شه..... گو اینکه هنوز نه هیجان زده ام و نه خوشحال.....