جشن عاطفه ها

برام اون جمعیت تازگی نداشت ... دور از انتظار هم نبود...می دونستم این طوری می شه... از این که اون همه شور و هیجان برا دیدن پورنگ را به شور و هیجان برای نیکوکاری تشبیه می کردن خنده ام گرفت... گاهی هم دلم براش می سوزه .... اون همه جمعیت .... همش توی این فکر بودم که چطوری از بین اون همه ادم می خواد بره خونه.....

یک پروژه حسابداری گرفتم که مراحل پایانی را طی می کند.....

اگر خدا بخواد پروژه های بعدی را با دات نت می خوام بنویسم....

هزارتا فکر توی سرم هست می خوام عملی شون کنم اما کو وقت ؟؟؟؟

بی تو می شه زنده بود...زندگی نمی شه کرد

بی تو می شه زنده بود...زندگی نمی شه کرد

اما من می خواهم زندگی کنم.....

تا وقتی به تو فکر نمی کنم خوبم .... عالیم..... اما وقتی به تو فکر می کنم....خالیم...

داشتم آرشیو این جا را می خواندم.... از تجسم....اون همه خوشبختی دوباره منقلب شدم.... طوری که فکر نمی کنم حالا ...خالا ها دوباره به آرشیو وبلاگم سر بزنم.....بدی خاطره نوشتن ها ....وبلاگ نوشتن ها.... هدیه دادن ها همین است....لامصب ...بد جوری توی ذهن می ماند.....اون وقت ها تو راست می گفتی....توی ذهن می ماند...

اما من تصمیم گرفتم...... من به آرامش نیاز دارم.....به کتاب و موسیقی و شعر.....شاهد هم دوباره نقاشی....من باید رجعتی به خودم داشته باشم....

چقدر دلم می خواست این حفره بزرگ و خالی توی دلم نبود.....چقدر دلم می خواست این حباب که هر لحظه داره بزرگ و بزرگ تر می شه توی گلوم نبود....

چه زندگی فوق العاده ای داشتم.....حیف.....خودم نمی دانستم.....

 

رها

خوبم ....کم کم دارم به این نتیجه می رسم که قات زدم....... هی تصمیم می گیرم با خودم ....با این حال بد..... مبارزه کنم.... اما باز این افکار منو دوره می کنه..باید یک جوری رها بشم..آزاد..آزاد.... امیدوارم بتونم....من هرکاری که خواستم توانستم انجام بدم.....امیدورام این بار هم بتوانم موفق شوم....

برام دعا کنید.....

صدات...

همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد.... اون چند دقیقه ....صدای تو.... بهت من....هنوز زنده ام... فقط زنده ام.... دلم می خواست در پاسخ چرای تو هزار دلیل بیاورم.... اما دست سرد عقل و شاید غرور ...من رو نگه داشت.... بی هیچ احساسی.....پر.....خالی....مبهوت.....صدای خودم هم برای خودم غریبه بود.... چرا من تو را شکستم ؟.....از من ....منی باقی مانده بود.....؟ نمی دانم.... قدرت آنالیز و تفکر را کاملا از دست داده ام.... من....همیشه برای "من" ماندن بهای سنگینی پرداخته ام ....تا این بار هم" من" بمانم...

تیزی تیغ را روی پوستم احساس می کنم.... چشم هایم را می بندم....کمی..اگر فشار را بیشتر کنم....کمی..... بیشتر ....شاید در جریان سرخ.....غرق شوم....ذره....ذره ....تمام شوم.....طولی نمی کشد.....فقط کمی فشار تیغ را بیشتر کن و آن وقت ....کار .... تمام .... است....

صدای تو را می شنوم.....کمی بهترم....کمی آرام تر....این بار عصبانی نیستم....قدری هم مهربان شده ام....تو حلالیت می طلبی....من .... هیچ .... نمی گویم....

کابوس

شنیدم گاهی سعادت سریک پیچ منتظر ماست....فهمیدم گاهی نکبت سر پیچ بعدی انتظار ما را می کشد....

هنوز نمی توانم باور کنم....

این روزها اون قدر پشت یر هم بد بیاری داشتم که ۴۰ روز به نظرم ۴۰ سال گذشته...اصلا نمی دانم هنوز ۴۰ روز شده یا نه؟

کاش بیدار می شدم..... کارش بیدار می شدم و لذت بیداری بعد از یک کابوس سیاه و طولانی را می چشیدم .ک.. اونوقت اون نفس راحتی که از پی کابوس می کشیدم و اون آرامش چه حالی داشت.....حیف می دانم....بیدارم.....

روز پزشک

این پست را تقدیم می کنم به همه پزشکان عزیزی که از جون مایه می گذارن و الحق که دیگران تا می توانند حق و حقوق اون ها را ضایع می کنند.

برای عزیزانی می گذارم که مطمئن هستم این روز یا هر روز دیگه براشون تفاوتی نداره... اون ها که می دانند و می فهمند دیگران زیر نقاب این گونه نام ها چگونه مثل زالو به جون جامعه پزشکی کشور افتادن....

به خدا یک پزشک هر چی بگیره حقش است ...کی حاضره شب تاصبح لااقل ۱۰ بار بیدار بشه...؟ کی حاضره هر لحظه سلامتی خودش را به خطر بندازه...فقط یک لحظه است کافیه یک سوزن آلوده بره توی دستت و اون وقت...کار...تمام....است.....

بهای بازی با مرگ...بهای یک جان ...چقدر است......

چطور یک قشر باهوش و با استعداد را این طور له کردین....؟

یک همچین نام گذاری هایی به نظرم فقط یک سرپوش است و بس....

به جای این کارها مطب هاشون را نبندین... نذارین هر بی سر و پایی بشه دکتر...تو امتحاناتشون این همه بی عدالتی و تقلب راه نندازین...این همه بامبول سر امتیاز بندی در نیارین..... زیر بار وام هایی با بهره هایی آن چنانی له نکنیدشان.....

در یک کلام بذارین جامعه پزشکی کشور نفس بکشه....بذارین زندگی شان رابکنند....روز پزشک سیری چند؟