جشن عاطفه ها
یک پروژه حسابداری گرفتم که مراحل پایانی را طی می کند.....
اگر خدا بخواد پروژه های بعدی را با دات نت می خوام بنویسم....
هزارتا فکر توی سرم هست می خوام عملی شون کنم اما کو وقت ؟؟؟؟
یک پروژه حسابداری گرفتم که مراحل پایانی را طی می کند.....
اگر خدا بخواد پروژه های بعدی را با دات نت می خوام بنویسم....
هزارتا فکر توی سرم هست می خوام عملی شون کنم اما کو وقت ؟؟؟؟
اما من می خواهم زندگی کنم.....
تا وقتی به تو فکر نمی کنم خوبم .... عالیم..... اما وقتی به تو فکر می کنم....خالیم...
داشتم آرشیو این جا را می خواندم.... از تجسم....اون همه خوشبختی دوباره منقلب شدم.... طوری که فکر نمی کنم حالا ...خالا ها دوباره به آرشیو وبلاگم سر بزنم.....بدی خاطره نوشتن ها ....وبلاگ نوشتن ها.... هدیه دادن ها همین است....لامصب ...بد جوری توی ذهن می ماند.....اون وقت ها تو راست می گفتی....توی ذهن می ماند...
اما من تصمیم گرفتم...... من به آرامش نیاز دارم.....به کتاب و موسیقی و شعر.....شاهد هم دوباره نقاشی....من باید رجعتی به خودم داشته باشم....
چقدر دلم می خواست این حفره بزرگ و خالی توی دلم نبود.....چقدر دلم می خواست این حباب که هر لحظه داره بزرگ و بزرگ تر می شه توی گلوم نبود....
چه زندگی فوق العاده ای داشتم.....حیف.....خودم نمی دانستم.....
برام دعا کنید.....
تیزی تیغ را روی پوستم احساس می کنم.... چشم هایم را می بندم....کمی..اگر فشار را بیشتر کنم....کمی..... بیشتر ....شاید در جریان سرخ.....غرق شوم....ذره....ذره ....تمام شوم.....طولی نمی کشد.....فقط کمی فشار تیغ را بیشتر کن و آن وقت ....کار .... تمام .... است....
صدای تو را می شنوم.....کمی بهترم....کمی آرام تر....این بار عصبانی نیستم....قدری هم مهربان شده ام....تو حلالیت می طلبی....من .... هیچ .... نمی گویم....
هنوز نمی توانم باور کنم....
این روزها اون قدر پشت یر هم بد بیاری داشتم که ۴۰ روز به نظرم ۴۰ سال گذشته...اصلا نمی دانم هنوز ۴۰ روز شده یا نه؟
کاش بیدار می شدم..... کارش بیدار می شدم و لذت بیداری بعد از یک کابوس سیاه و طولانی را می چشیدم .ک.. اونوقت اون نفس راحتی که از پی کابوس می کشیدم و اون آرامش چه حالی داشت.....حیف می دانم....بیدارم.....
برای عزیزانی می گذارم که مطمئن هستم این روز یا هر روز دیگه براشون تفاوتی نداره... اون ها که می دانند و می فهمند دیگران زیر نقاب این گونه نام ها چگونه مثل زالو به جون جامعه پزشکی کشور افتادن....
به خدا یک پزشک هر چی بگیره حقش است ...کی حاضره شب تاصبح لااقل ۱۰ بار بیدار بشه...؟ کی حاضره هر لحظه سلامتی خودش را به خطر بندازه...فقط یک لحظه است کافیه یک سوزن آلوده بره توی دستت و اون وقت...کار...تمام....است.....
بهای بازی با مرگ...بهای یک جان ...چقدر است......
چطور یک قشر باهوش و با استعداد را این طور له کردین....؟
یک همچین نام گذاری هایی به نظرم فقط یک سرپوش است و بس....
به جای این کارها مطب هاشون را نبندین... نذارین هر بی سر و پایی بشه دکتر...تو امتحاناتشون این همه بی عدالتی و تقلب راه نندازین...این همه بامبول سر امتیاز بندی در نیارین..... زیر بار وام هایی با بهره هایی آن چنانی له نکنیدشان.....
در یک کلام بذارین جامعه پزشکی کشور نفس بکشه....بذارین زندگی شان رابکنند....روز پزشک سیری چند؟